اعلی...

به نام خدا...

روی یونیت دندانپزشکی دراز کشیده ام،چراغ سیالتیک درست توی چشمم.

سرم تیر می کشد...به اخرین باری که اینجا بودم فکر می کنم،دنیا روی سرم خراب بود آن روز،جواب بیوپسی ننه بد آمده بودو بستریش کرده بودند...

تفاوت بین این بار با دفعه قبل اما به اندازه زندگی یک انسان است...حالادیگر ننه نیست،آقاجان هم نیست... هردو برای همیشه رفته اند...

و منی که هنوز باور نکرده ام، قرار است برای هیچ وقت دیگر نباشند... هنوز صدای خنده های ننه توی گوشم می پیچد،صدای اعلی خواندن اقاجانم...

سبح اسم ربک الاعلی...