طرد شدن

خیلی چیزا دوست دارم بنویسم مثلا یکیش درمورد حسیه که موقعه مواجه شدن با طرد شدن بهم دست میده. وقتی یه جایی توی یه جمعی نشستی و یکی بهت میگه میشه تنهامون بذاری یا وقتی داری حرف میزنی و بهت بی توجهی میشه یا حتی وقتی داری چیزیو درمورد اتفاقی که برات افتاده تعریف میکنی بابت کاری که کردی و پشیمونی کمک میخوای درستش کنیو به جای درک شدن بهت غضب میکنن و بعدش بازم طرد میشی .

گاهی حتی پول هم نمیتونه نظر ادما رو عوض کنه . بابت صحبت با تراپیست هزینه میدی و بعدش بازم همون ادم هم تورو بد جلوه میده .... اخه یکی نیس بگه تو دیگه چرا ادم حسابی . منی که از بی کسی اومدم پیش رو چرا باید دچار شرم های دیگه ای هم بکنی ؟

گاهی ادم میمونه که به کی چی بگه خوبه درسته مگه میشه همه ادما برای حرف زدن نامناسب باشن ؟

من اومده بودم همین حس هامو برطرف کنم ولی بیشتر از قبل دارم باهاش مواجه میشم و این اصلا برام جالب نیس مگه قرار نبود همه چی رو به بهتر شدن بره/ اینا اصلا حرف هایی نیست که دوست داشته باشم بزنم همش با خودم میگم از این به بعد فقط راجع چیزای خوب حرف بزنم بنویسم ولی بازم انگار چشمم تلخی هارو میبینه و جدا میکنه

امروز یکی از دخترای کتابخونه وسیله هاشو جمع کرده که بره دقیق دلیلش رو نگفت ولی انگار یه حاشیه هایی اینجا به وجود اومده که باعث این اتفاقه .نمیدونم خودش خواهان رفتن شده یا بیرونش کردن . درهر صورت اتفاق خوبی نیس . به نظر دختر خوب و مهربونی میومد درسته چند جمله بیشتر باهاش مراوده نداشتم

من از دور خیلی به رفتارهای بچههای اینجا توجه کردم درسته ارتباط نداشتم باهاشون و اینم باعث شد نظرم درموردشون بی طرف باشه . من خیلی کتابخونه رفتم محیط های مختلفی رو دیدم ادمای متفاوت از هر لحاظ ولی بچه های اینجا رفاقتشون خیلی ظاهری تر از اونی بود که نشون میدن . همدیگه رو خیلی راحت به هیچی میفروشن در حالی که مدت زیادی هم هست که همو میشناسن . پول بی ادبشون کرده و اکثرا خیلی گستاخانه رفتار میکنن برعکس کتابخونه قدیمی خوم . وقتی یکی ناراحت بود وگریه میکرد دورش میکردیم وقتی یکی غذا نمی اورد یکی دیگه مهمونش میکرد .اتفاق از جایی که افتاده بود بروز نمیکرد و کلی چیزای دیگه .... درسته دعوا و بحث هم پیش میومد ولی خب دا رنگ و بوی دیگه ای داشت . دارم عادت میکنم و برام جالبه که با قشر متفاوتی اشنا بشم و مراوده کنم