...اما باری که از دوشم گرفتی، بال من بود
عطش؛

مهاجرانه زیستهام نامت را
ای بلندترین مسلخ واژه؛ قربانی
میان تلاقیِ روحها در حفرههای چشم
میان دُرد کلام در بضاعت واژه
با روحی ناآرام و همیشه در طلب
و جسمی که باتلاق ماندن است
و تمام مُلک و مملکت روح؛ ای عطش
تمام بغض همین است
بگذار این واحه بسوزد
و روحِ شرحه شرحه به دار نبودنت بیاویزد
بگشا طلسم مرگ را
تا پوزه بر زندگی بساید
و بپرسند از هم:
به فریاد یا به نجوا
این طعم مرگ از چیست؟
تاوان بیعطشیست
مطلبی دیگر از این انتشارات
طنز
مطلبی دیگر از این انتشارات
نمیدونم چه حسی دارم یا چه حسی باید داشته باشم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
بازگشت دوباره