عطش؛

از مهتابی به کوچه ی  تاریک خم  می شوم و به جای همه نومیدان می گریم
از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم و به جای همه نومیدان می گریم

مهاجرانه زیسته‌ام نامت را

ای بلندترین مسلخ واژه؛ قربانی

میان تلاقیِ روح‌ها در حفره‌های چشم

میان دُرد کلام در بضاعت واژه‌

با روحی ناآرام و همیشه در طلب

و جسمی که باتلاق ماندن است

و تمام مُلک و مملکت روح؛ ای عطش

تمام بغض همین است

بگذار این واحه بسوزد

و روحِ شرحه شرحه به دار نبودنت بیاویزد

بگشا طلسم مرگ را

تا پوزه بر زندگی بساید

و بپرسند از هم:

به فریاد یا به نجوا

این طعم مرگ از چیست؟

تاوان بی‌عطشی‌ست