من مهسا هستم ،پرستارم ،عاشق کتاب خواندن و گاهی نوشتن
هوای تنگ ،دل تنگ

در گوشه ی هال نشسته ام .
ناگهان یادت همچون موجی سهمگین ، هجوم می آورد.
و بغض چون دستانی قدرتمند ، گلویم را محکم می فشارد.
بی هوا ، هوایت را می کنم.
مادر نشسته در کنارم.
خانه ی چشمانم نمناک می شوند از اشک .
نگاه را از مادر می دزدم .
بلند می شوم ، به آشپزخانه می روم.
به بهانه ریختن چای ، از پنجره خیابان را نگاه می کنم.
دهانم را باز می کنم ، تا آه سوزناک ازچشمانم، خارج شوند.
دیدگانم به رقص مروارید در نگاهشان بسنده می کنند.
اشکم را با لرزش فرو می دهم، نکند مادر به سِر درونم آگاه شود.
در دل ،والعصر می خوانم.
صبر آرزو می کنم،.....صبر آرزو می کنم.
چقدر هوا تنگ است.
چقدر دلم تنگ است..........
مهسا1401/01/29
مطلبی دیگر از این انتشارات
تمرین نویسندگی؛ واژههای بیربط
مطلبی دیگر از این انتشارات
#یک تکه آرامش
مطلبی دیگر از این انتشارات
خب که چی؟!