من اینجا تاره واردم، صدای من میاد؟!

هر وقت میام تو اتاق که کم

ی در تنهایی توی افکارم غرق بشم و سناریو بسازم و به خودم امید بدم،

قطعات پازل رو کنار هم بزارم تا از توش امید به آینده پیدا کنم،

پسرهام مثل بچه اردک دنبالم راه میوفتن

دیگه گوشی رو از دستشون نمی گیرم،

بهشون سخت نمی گیرم

میزارم بازی کنن،

مثل بچگی های خودم که ساعت ها با برادرم پای میکرو و سگا بازی می کردیم، اگر بازی نکنن چی کار کنن؟!

میزارم کنارم بشینن، بزنن تو سر و کله هم دیگه

با اینکه حوصله صدای بازی شون رو ندارم

فکر کنم همین که کنارم بشینند احساس امنیت می کنند،

مثل خودم که کنار مادرم آرامش می گیرم

حتی وقتی پیگیر اخبار جنگ هست باز هم حضورش آرامم می کنه،

سرم رو پاش میزارم و میگم مامان چه خبر؟

میگه مگه اخبار رو گوش نمی کنی؟

میگم دوست دارم از زبون تو بشنوم،

حتی بدترین خبرها رو وقتی از مامانم می شنوم انگار زهرش گرفته شده، و دیگه خبر بد نیست

کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی ایران را دست گرفتم

بچه های اینجا سایت والا موزیک رو معرفی کردن و چقدر پیشنهاد خوبی بود،

شما چه خبر؟!

از