آوارگی ..

  ایستاده‌ام ؛

میان بودن و نبودن ..

معلقِ معلق ، بی هویت تر از خویش ندیدم به عمرم!

من گم شده‌ام عزیز! 

بی آینده مانده‌ام ، از گذشته نیز بریده‌ام

نه پیش دارم نه پس

نه ریشه دارم نه شاخه ..

تنه‌ای بی جان و خشکیده ، محکوم به هر نفس ادامه‌ای بی ادامه!

یکبار گفتم برایت : " من حد وسط ندارم! یا سیاهم یا سفید! یا خوبم یا بد! "

الان اما ببین مرا! منِ معلقِ وسط ایستاده را!

خاکستری‌ام اینروزها! نه سیاهم نه سفید ..

اینروزها نیستم، و اگر هستم اندکی خوبم و اندکی بد ، زیاد بی‌رنگ ..

ایستاده‌ام بین رفتن و آمدن ؛ جایی برای ماندن نیست ، کسی نیست برایش بمانم .

من معلقم

بین اما و اگرها ..

"شاید"های بی‌معنیِ اینروزها!

نه اولم نه آخرم

نه جمعه‌ام نه شنبه‌ام

به آوارگیِ سه‌شنبه‌ام !

کسی تحویل نمیگیرد بی‌کسی‌ام را !

یتیم مانده‌ام بین ماضی و مستقبل‌ها ..

زیادی بی رنگم ، سردِ سردم

رنگِ خونم پریده

درختم بی ریشه مانده!

از خانواده‌ای نیستم

هیچ رویایی ندارم

هیچ خاطره ای گردن نمیگیرد بی‌پناهی‌ام را !

من سردرگمم میانِ همه و هیچ ..

نه میمیرم نه زنده‌ام

نه میروم نه مانده‌ام

از زندگی بریده ام

از مرگ نیز جا مانده‌ام

خسته از تمام مبدأ ها

دیر کرده برای مقصدها

نقطه‌ای افتاده سردرگم وسط کاغذم

ابتدایم را گم کرده‌ام

مانده‌ام گیج ، گم شده ، بی انتها ..

1404,10,20

T(23: 59 min)

پ.ن ۱ : احوالتون چطوره ؟!

پ.ن۲:

می‌دانی چرا آرام‌اند ؟ زیاد فکر نکردند ، زیاد توضیح ندادند و زیاد وابسته نبوده‌اند ، به هیچ‌چیز ، به هیچکس. می‌دانی چرا آرام‌اند ؟  چون به خودشان سخت نگرفتند ، چون فراتر از توان و نیازشان نخواستند. می‌دانی چرا آرام نیستی؟

پ.ن ۳: میدونم وضعمون وخیمه ولی خب ..

پ.ن۴ : مینویسم تا زنده بمانم :)