...
سراسیمه
اتاقم عطر مدیترانه میداد. قطرهقطره قرض میکردم تمنای جنونش را. عیان بود، آنچه میدیدم. حرکت به سوی فنا، نفس عمیق، سوختن و باز هم سوختن. چهار، سه، دو، یک... پریدم.

ایام خوشخطوخال، دور نیست. معمای ازل، دور نیست.
تو مظنون و مضمون بودی. مینوشتم از تو، از شعر، از عشق. از تو.
روزهای روشن سفر کردند. ماندم من و این کنجِ تنهایی. همسفر ایام جادویی، بیتو چه فردایی؟
هربار چرخهای از نو شروع میشد؛ چرخهای بیهوده از نابودی. پریدم. اجل زهر درونم را چشید و جانم نگرفت. او هم از زخمِ من میهراسید. رها بودم. مردن را به سخره میگرفتم. سوختن، عمر جاویدان من بود. هنوز هم میسوزم. خیل عظیم سوگواران، اندکاندک جان سپردند. تنها سیهپوش مزارم، سوی نینوا میرقصید. آن گردابِ هایلِ سراسر مشکی، عطرِ مدیترانهی اتاق را دزدید و بوی تعفن برخاست. روان است، رود خون از جایجای جسم من؛ روحم در این مسلخ، دربهدر دنبال تن.
چون قصهای سوخته که کسی نمیخواندش؛ مثل بیماری، مثل یاد آوردن خاطرهای زهرآلود. چشمان شور خود را میشویَم و علامت میکشم روی قلبم، آخر فراموشکارم. درس میگیرم از هر لحظه که دورم از تو؛ از صدای قدمی که در این خانه نبود. آشفته؟ نیستم. آشفته نیستم. تنها باید کمی بیشتر میدویدم، لمس میکردم، باز میکردم زبانم را و میگفتم. یقین داشتم منشأ آشوب تویی. شگفتا از این تب پرشور؛ ستارهای که خاموش نشد. فانوس به دست، مرا دست خدا سپردی؛ ای آن که خدای من تو بودی.
آبها گَرد و بادها خموش، آتشها سرد و خاکها چموشاند؛ با دلِ شکسته و عقلی معیوب، سخنی نیست دگر. رسوبِ سربی در من مانده. محراب، ناکوک است. مشغله دارم. این آینههای سیاه، چشمانم را نمینوازند. تعلیق، حتی، نمیبرازد ذهن معلقم را. میپرسند حالا که رفته، چه حالی داری؟ ابتدایش سوختن و دیوانگی، بعد هم پایان تلخ زندگی.

هنوز هم در خلوت شب، صدایی میپیچد از مبدأیی نامعلوم.
شاید زمزمهی همان روحم باشد که هنوز در هوای اتاق میچرخد؛ در طلب جانی که نفسنفس میزند.
تاسیانم بیتو. گمراه و اَویر. میان خاکستر و عطر، منتظرت میمانم.
«The Smell of Rain» از آلبوم «The Roots» / علیرضا افکاری
رازقی، ۰۴/۰۷/۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
آبان
مطلبی دیگر از این انتشارات
همیشه ناشناس
بر اساس علایق شما
قالبی که در هیچ قالبی نمیگنجد