آتشی بی اجتهاد

`

گریه‌ی گل بین که چون در باغ شد همرازِ باد

همچو طفلِ نیم‌جان، افتاد در دامِ فساد

خنده‌ی دشمن چو از باروتِ خون برخاست باز

گریه کرد آن شب، دلِ مردانِ عالم در نهاد

مادرِ سربازِ غم، بنشست در تاب و تبش

کز غمِ جان‌سوختگان، مویِ سپیدش گشت یاد

رویِ مرگ آنگه بدید آن فقیهِ جان‌گزای

توبه کرد و گریه آورد از گُنه‌هایِ نهان

شاخه‌ی بی‌برگِ ما در باد، آهی می‌کشد

چون دلی تنها میانِ آتشی بی‌اجتهاد

مارِ تنها در دلِ غارِ فراموشی گریست

ماهیِ بی‌نور شد چون دل زِ مهرِ حق فتاد

پیرِ مستی دید عمرش رفت چون خوابِ شتَر

بر سرِ خاکِ خزان، افتاد و گفت از اجتهاد:

با همه دل‌سوختگان، ای خالقِ شب‌هایِ دور

گر تو هم در گریه‌ای، ما را چه جایِ اعتراض؟

باده ده کاین ناله‌ها در خاک می‌ماند و بس

زان‌که جز اشک و شراب، اندر جهانم نیست یاد...

#شاهرخ_خیرخواه

#شاهرخ_خیرخواه