بوسه نارس

《بوسه نارس》

امشب 

در آستانه‌ای بی‌نام 

خودم را می‌جویم 

در رطوبت پنجره 

در سایه‌های برهنه‌ی خیابان. 

نفسم هنوز 

در بوسه‌های نارس تو 

آواره مانده است، 

و چراغ اتاقم — 

بر گناهِ ناتمامِ نگاهت می‌سوزد. 

یادِ تو 

مثل دودی بی‌سرانجام 

از حنجره‌ی دعا بالا می‌رود، 

و خدا — 

بی‌هیچ واژه‌ای 

مرا می‌نگرد. 

جمعه بازآمد و رفت، 

و من، 

لبِ دیوارِ جهان 

ایستاده‌ام 

میان شک و یقین، 

با آینه‌ای در سینه 

که تصویرم را پس می‌دهد — بدونِ تو. 

ای زنی که از آغوشت به عبادت می‌رفتم، 

ای پناهِ تنهاییِ مرا گم‌کرده، 

چه فرق دارد اکنون، 

که شب مرا می‌بلعد 

یا سکوتِ تو. 

امشب 

از آسمان هم گریزی نیست 

و زمین 

در پیله اندوه من 

سرفه می‌کند. 

در حاشیه‌ی ذهنم 

علف‌ها هنوز 

نامِ تو را هجی می‌کنند. 

من هنوز همانم: 

مردی میانِ عقده و آیه، 

که هر جمعه 

در خود 

شکوفه می‌سوزاند.

#شاهرخ_خیرخواه

#شاهرخ_خيرخواه