درختی که انسان نشد..

#درختی_که_انسان_نشد

از شهر کوتوله‌ها که بیرون زدم،

آفتاب را دیدم

که به تکه‌ای نقره در مشت سنگ‌دل جهان بدل شده بود.

از خود گریختم،

تا در من، آدمی دوباره زاده شود‌—

و نشد.

واژه‌ها، در دهانم پوسیدند،

و شعر،

مثل گلی در شوره‌زار،

خشک شد پیش از آن‌که ببوید.

لباس نو پوشیدم،

تبسم آموختم،

اما جهان هنوز بوی سردِ زخم می‌داد.

سکه‌ها ریختم به پای روزگار،

و روزگار

به من لبخند تلخِ حاتم زد،

بی‌دل، بی‌دست،

بی‌فردا.

#شاهرخ_خيرخواه