راه خط خورده

《راه خط خورده》

شاید این آرزو

ریشه در سالیان خاموش داشته باشد

و گستره‌اش را بادها

در سپیده‌دمی بی‌خبر

به انتهای برکه‌ای فراموش‌شده رسانده‌اند؛

برکه‌ای

که خوابِ دریا در آن نفس می‌کشد

و من

چنان ستاره‌ی مرددی

در وهمِ زیستن

باز هم

جهان را برای تو آرزو می‌کنم.

می‌دانم

این راهِ خط‌خورده از تقویم‌های بی‌برگ

به آفتاب لاله‌ای نمی‌رسد،

می‌دانم

که در انتهای بن‌بستِ آب

خوابِ رود تعبیر نخواهد شد،

و من

در تردیدِ تلخِ ایمان

هر آنچه را تو خواستی

از خدایم برایت طلب کردم،

و تو،

پس از هر رویشِ آرزو

از من گریختی

و خطِ حضورِت را

در تاریکی پاک کردی.

می‌دانم...

نه پیکرم

نه این برکه‌ی وهم‌آلوده

نه حتی این سرودی که در خلأ می‌تپد

هیچ‌کدام

جاودانه نیستند،

حتی همین وسعتِ لبریزِ آب

که پیوسته سوی ناپیدا روان است،

فقط

ایمانِ روشنِ من به دوست‌داشتنت

در التهابِ نبودنت

بی‌پایان است

و می‌دانم

در رنگین‌کمانِ خواسته‌های بی‌امان‌ات

حسی برای تنهایی‌ام نمانده،

اما هنوز

از دلِ تاریکِ برکه

پرتوی جاودانگی

برای تو

آرزومندم،

حتی اگر هیچ دریایی

در خواب برکه نباشد.

#شاهرخ_خیرخواه

#شاهرخ_خیرخواه