روح من کودک شو

روح من،

کودک شو،

گریه کن برای عروسک بی‌دستت،

لبخند بزن در آغوش نوری که نمی‌سوزاند.

پابرهنه بدو میان خاطرات کاهگلی،

جایی که بوی نان هنوز

از دل مادر بلند می‌شود.

روح من،

از خلوت تن پرهیز کن،

اما از آواز نه.

رقص را به یاد بسپار،

و اگر قرار است چیزی بفروشی،

بگذار شراب باشد، نه رؤیا.

بگذار لب بیدار بماند،

اما دل در دامن عشق بخوابد.

قدر لحظه را بدان،

که هنوز سایه‌ها،

نامت را نمی‌دانند.

که هنوز زخم،

به بوی اندوه خو نکرده است.

عشق،

سیال توست،

شفا و تازیانه تو.

پس برخیز،

و بگذار کبود شوی،

اما زنده بمانی.

روح من،

اگر من در گناه

زیبایی پلیدی‌ها را دیده‌ام،

تو ببخش،

و کودکی‌ات را از لای سنجاقک‌ها برهان.

بگذار فهمت،

به شاخه یاس گره بخورد

و شب‌هایت

پر از بوی لبخند شود.

روح من،

من از گفتن ناتوانم،

اما تو سکوت کن،

چون سکوت گاهی

شعر تمام انسان است.

کینه را فراموش کن،

لبخند بزن،

و از نو متولد شو…

همان‌قدر بی‌پناه،

همان‌قدر روشن.

#شاهرخ_خيرخواه_آی_سی_یو_جنرال_بیمارستان_پورسینا۱۳۹

۸