شعرهای کوتاه من

اگر جایگاه مجازات بودم

میان زخم و درد و رنج

ستم دیدگان را به سختی می‌نواختم

نه از نفرت، که از اندوه

که ستمکاران از خاک ناامیدیِ اینان می‌رویند

#شاهرخ_خیرخواه

یک برگ صد هزار تومانی

نه به قدر نیم کیلو گوشت گوسفند،

نه به وزن باران بهار

اما گاه با همین برگ خشک

می‌توان انسانی به سنگینی گاو خرید

انسانی که در سکوت خود سنگین‌تر است

#شاهرخ_خیرخواه

عاشق فاصله‌ام

مثل ابرهایی که آرام در آسمان می‌خزند

مثل ستارگانی که بی‌صدا در شب می‌درخشند

مثل تو

آری، مثل تو که دوری و نزدیک‌تر از هر چیزی..

#شاهرخ_خیرخواه

همیشه رعیت

در کوی نیاز

به کاخ‌های اغنیا سر می‌زند

و این راه

تا وقتی باز بماند

برابری شکوفا نخواهد شد،

رعیتی که

از سر جستن فهم

به ادیبان ره سپارد

دیگر رعیت نیست

که در خاک نشسته باشد

بلکه عالمی است

با پرنده‌ای در سینه

و زمزمه‌ای در دل..

#شاهرخ_خيرخواه

برای من کاری نکن،

هیچ نیازی

به التفات بوسه های تونیست،

درخت خشکیده

یادسته می گردد براندام تبر

یاکه زغالی درضیافت ها،

هیچ نیازی به اقرار تونیست

ذهن خسته ی من

عادت به پذیرش انکار دارد..

#شاهرخ_خيرخواه

خدایا،

با این همه مخلوق که آفریدی،

این همه رسول که فرستادی،

بدکاران را که به راهشان افکندی،

پاکان را که به سرای خود مهمان کردی –

تو تنها نیستی!

تنها

من دلداده‌ام،

که او را ناپیدا می‌بینم..

#شاهرخ_خيرخواه

بامني و بي من درقصه ها

خون چكد از نجواي غصه ها،

من به دامان تو زجه زنم

تو فارغ از اين زجه ها،

#شاهرخ_خيرخواه

نکندباران دلت دیرببارد

که اگرچنین بشود؛

خشک شود

هرچه گلی که

بنام تو

زدلم روییده است..

#رشت_سال۹۸

#شاهرخ_خیرخواه

فرق بین مومن دینداری که بتو بدی نمیکند

بابی دینی که بتو خوبی میکند

دراین است که مومن ازآتش جهنم می هراسدو

بی دین ، انسانیت را می ستاید..

#شاهرخ_خيرخواه 

#رگ_خدا

بااین قفس

به احتمام سایه هامی روم،

بی وضو

به محراب خدا می روم،

درشهر هیچ خبر

ازدلشده گان مهرنشد

مستانه

دررگ خدا می روم.

#شاهرخ_خیرخواه

عشقت چندین تدبیر دارد

چون نسیم آرامشی‌ست در دل باغ

بودنت همین که هست،

برایم بوسه‌ای از سکوت روز است

#شاهرخ_خیرخواه۱۳۹۷

چقدر پرواز کنیم در آسمان روشن

چقدر شنا کنیم در دریای ژرف

تا برسیم به آن که در راه خود

بی‌وقفه می‌گذرد

راهی که سایه‌ها و نور را

مثل رازهای ناگفته در خود دارد

و ما هنوز در جستجوی سکوت

و گم شده در موج‌های زمانیم.

#شاهرخ_خیرخواه

اسب، بر دل زمین همصدای انسان است

اما ثروتمند، همچون حصاری فلزی

انسان را می‌بندد، در فساد و سکوتی سرد

در انتظار نسیمی که قفل را بگشاید،

و پای کوچکی، ردّی بر زمین بگذارد—

شاید آغازی باشد، برای آزادی.

#شاهرخ_خیرخواه۱۳۹۸

#کوتوله

قامت شعورم بلند نیست

اما می‌نگرم به کوتوله‌هایی

که برای رسیدن به طعم عقل،

دانه‌های خرد خود را بلعیدند

برای ندانستن، چشم‌های خویش را بستند

برای آرامش، دل یکدیگر را فروختند

آنگاه که تهی شدند

در زندان خاموش شعور، تا ابد ماندند

#شاهرخ_خيرخواه

شیشه بودم

سنگی آمد و شکست

تکه‌های قلبم خونین شد

خونم روی دیوار جاری شد

و من تنها

محو تماشای پایان خودم

#شاهرخ_خيرخواه

روزهای سردهای پیش دارم

زیر پوست زخمی به خویش دارم

فرق است میان دردِ بی‌درمان و

دردی که،درمان ازناکسان به نیش دارم،

#شاهرخ_خيرخواه

اشعارکوتاه من:

نه باده خورده‌ام امشب،

که جانم از تنم افتاده

خمار عشقِ آن جامم

که در دستِ عدو افتاده

من از مستی نمی‌لغزم

ز زخمی‌ام که پنهان است

نگاهم خونِ دل دارد

که در آیینه جا مانده

#شاهرخ_خیرخواه

چه تنها مانده‌ام در بادِ خشم‌آلودِ دی، آهِ من

فرو ریخت آشیانم از غبارِ یادِ بی‌گاهِ من.

نه شمعی در سکوتِ من، نه پروانه، نه رویایی،

فروخشتم به حسرت، آخرین فریادِ دل‌خواهِ من.

برِ در می‌کوبد آن توفانِ سرگردانِ بی‌مرزت،

و من خندان، به سوگِ خانه‌ام، مهمان و هم‌راهِ من.

درین ویرانه‌ی خاموش، باد آمد، نشست آرام،

که گفتا: ای غریبِ خسته، من هم سایه‌ي ماهِ من.

#شاهرخ_خیرخواه

تاوانِ واژه‌هایِ بی‌ریشه

سهمِ گوش‌هایی‌ست

که هیچ‌گاه زخمِ معنا را حس نکردند.

آنها فقط می‌بلعند،

مثل پرنده‌هایی بی‌امید

بر گورِ حقیقت.

و من،

می‌ترسم از این‌همه صدا

که هیچ نجاتی در خود ندارد.

#شاهرخ_خیرخواه

چون آهنی که روی کاغذ افتد،

فریاد خامه‌ام شکست در بند،

شاعری در سکوت زنجیرش،

به خاک خون نشست چون دلبند.

اقاقیا به داغ او پژمردند،

لاله‌ها در نسیم شب مردند،

من به خیل خفتگان نپیوستم،

که هنوز خواب را نمی‌پرستم.

#شاهرخ_خیرخواه

《دگر》

زاین قفس رَستم و دردی دگر

بر تنم بست به بندی دگر

بانگ فریادم ازیاد رفت

در هوایِ صدایی دگر

رسمِ دلدادگی گم شده‌ست

در غباری و خوابی دگر

مُرده دل، زنده شد باز هم

لیک در ماجرایی دگر...

#شاهرخ_خيرخواه

زیرِ گور و وهم، با خونِ دل عشق را به خاک سپردم.

همراهِ تو زنده‌زنده دفن شد آن‌چه میان ما بود.

این قبرِ خاموشِِ ما، پشتِ شانه‌های روزگار سنگین است،

#شاهرخ_خیرخواه

شهرِ عشق، قانون ندارد،   به درک— 

من، مردی‌ام که در کوچه‌های جنون 

دنبال تکه‌ای از عشق خود می‌گردم. 

هر چه عاشق‌تر می‌شوم، 

آرام می‌شوم… 

در خودم، در شب، در صدای کسی 

که نیست، 

و شاید هرگز نبوده…

#شاهرخ_خیرخواه

به شهر فارغان بنازم 

شهری که در آن، 

هیچ‌کس نمی‌خندد بی‌دلیل، 

و هر دل، 

با زخمی از تردید می‌تپد. 

من نیز یکی از همان ساکنانم، 

که عشق را چون نان شب 

به التماس می‌طلبم، 

و هنوز گرسنه‌ام...

#شاهرخ_خیرخواه

تو برایم نغمه‌ای از آب و باد می‌خوانی 

کلامت سرشار از رازهای دره‌های خاموش است 

گویی در خواب صبحگاهانِ زمینم 

و نغمه‌ات مرا به سوی جهانی دیگر می‌برد 

#شاهرخ_خيرخواه

جامعه ای که پسرانش درست تربیت شده باشند

نیاز به اینهمه مراقبت و محافظت از دخترهاش ندارد!.

غلط کرد  هر آنکس گفت

پسران ناشزه  را دخترانی زائیده اند که  مست یک آغوش بودند..

#شاهرخ_خیرخواه

نورِ سینه‌ات را بگذار روشن بماند

دنیا با همان نور تو را می‌بیند..

#شاهرخ_خيرخواه

حواس همه جا هست،

و دلت تنها،

در برابر این دنیا،

که با حواس‌ات بازی می‌کند،

و تو، گم می‌شوی در دریای عشق،

در آن نقطه‌ی بی‌نقشه،

که ناخدا، فقط ساکت است.

#شاهرخ_خيرخواه

تنهاییِ هر شب

مرا چون سنگی بر بستر می‌کوبد؛

و خاطرات، با بازجویی‌های بی‌پایان‌شان،

روح زخم‌خورده‌ام را می‌درند.

سپیده که می‌رسد

از تاب می‌افتم،

و عشق

مرا، بی‌هیاهو، زنده به گور می کند..

#شاهرخ_خیرخواه

از جادوی عشق، 

برگِ اندیشه می‌لرزد، 

و جوهری روشن از باران، 

بر صفحهٔ دل می‌چکد. 

در سکوت، نسیمی از دلتنگی می‌گذرد، 

و واژه، درختی می‌شود در مهربانیِ نور.

#شاهرخ_خیرخواه

ساعت گذشت و باز

هیچ‌کس نیامد...

دریا خموش شد،

قایق شکست بر ساحلِ خواب.

مهتاب سوخت و شب

از نیمه گذشت،

من ماندم و پیاله‌یی تهی

و خوابی که دیگر

بوی تو را نداشت.

رفتی...

و باد از کوچه رفت،

خاطره ماند و

دلی که شکست.

#شاهرخ_خیرخواه

درِ کهنه‌ی باغ، بی‌صدا گشوده شد

و درختی، به زخمِ تبر زاده شد.

خزان، آرام

بر شانه‌ی برگ‌ها نشست،

و باغبانِ خسته،

در پیچِ راهِ خاموشِ باغ ماند.

چند پرستو، در هوای رهایی

باز در قفسِ برگیِ خویش،

بی‌پرواز شدند.

#شاهرخ_خیرخواه

من شعر می‌گویم،

و تو،

در سکوتِ من حضور می‌گیری.

چه بی‌پایان است این ابتذالِ اندوه،

چه بی‌انصاف است این میدانِ نابرابر.

شعرهایم، همه بر دستِ نگاهِ تو می‌افتند،

و تو،

به نگاهی دیگر دل می‌سپاری.

#شاهرخ_خیرخواه

#مفهوم_یک_بوسه_ساده

در خلوت، بوسه‌ای ساده

یکی عشق است که پر می‌کشد

یکی هوس است که قفسش را نمی‌بیند

شعور عاشقانه‌ها چیست؟

فریادی‌ست که تنها یکی می‌شنود،

یکی پرواز می‌کند در تاریکی،

و دیگری می‌میرد، در همان لحظه‌ی بوسه.

#شاهرخ_خیرخواه

گاهی پری از سپیده به تنم می‌افتد،

گاهی نسیم، اندوه را از من می‌برد.

کنار تو، جهان پر از برگ و آبی است،

دلم در شام خوشبختی، هم‌صدای چشمه‌ها می‌شود...

چه ساده است شادمانی، وقتی تویی و آهنگ باد،

و اندوه، سایه‌ای کوتاه زیر برگ‌های نور...

#شاهرخ_خيرخواه

عطر تو از کنار باد گذشت

و پنجره‌ای در ذهن من باز شد

تو نیستی

اما حضور تو در هر پرنده جاری‌ست.

تنهایی کنارم نشسته

و آینه آرام صدای باران را تکرار می‌کند.

#شاهرخ_خیرخواه

میان صداها،

صدایی بود که از دورِ جان می‌آمد،

و باقی، پژواکی از دیوارِ خالی جهان بودند.

تلخی آن‌جاست،

که نه فریاد،

از جنس دل است،

و نه سکوت،

هوای فهم را می‌داند.

#شاهرخ_خیرخواه

من بی‌ساغرم، شب از خمار گذشت،

تو، مستِ بوسه‌ی خیالِ که آمدی؟

من در بندِ تقدیر،

تو از کویِ غفلتِ باد آمدی...

چرا؟

در این غبارِ خاموشیِ دیر،

از برِ که،

به ویرانه‌ی دلِ من آمدی؟

#شاهرخ_خیرخواه

در آسمانی که درهایش رو به سکوت باز بود،

کلاغی خواب سپیده دیده بود،

پَر می‌زد میان ابرهای خیال

و آوازش بوی رهایی داشت.

به راهی از مه گرفتم،

در کوچه‌های خیسِ ناپیدا،

مستان خواب زمین بودند،

و خانه‌ها

همه به لبخندِ باد آغشته.

#شاهرخ_خیرخواه

عشق، افسانه‌ای بی‌همتاست،

و من، در خوابِ وهم‌آلودِ خود،

از این همه حقیقتِ عریان بیزارم.

می‌دانم،

در جدالِ باد و شمع،

این رؤیای من است

که خام می‌سوزد و می‌میرد.

بیا،

با دروغِ شیرینِ لبخندت

کامی از این سوگِ تلخ برچین.

#شاهرخ_خیرخواه

در هوای بی‌صدا، راه می‌رفتم

در ظلمت شب، قدم زدم بی‌سپر

و در این سکوت بی‌پایان،

کلام‌های عشق را در جوی آب گم کردم

تلخی شب، مرا در بر گرفت

هیچ ستاره‌ای نگاهم نکرد،

تنها، در این خاموشی،

در غروبِ فراموشی،

در بی‌انتهایی، گم شده‌ام...

#شاهرخ_خیرخواه

اگر مدادم سیاه نبود

لبخندی بر قلبم می‌نوشتم

در تاریکی‌هایی که نمی‌رساند

در جای خالیِ آن سکوتِ بی‌صدا

آه،

که اولین خطِ من، سیاه بود

سیاه،

مثلِ شب‌های بی‌انتهای من

#شاهرخ_خیرخواه

حرف‌ها در دهانم جوانه می‌زنند،

اما سکوت،

چون نسیمی بر آب،

گلایه را آرام می‌برد به عمق شب.

گاهی نگفتن،

زیباترین گفت‌وگو با هستی‌ست.

#شاهرخ_خیرخواه

قبل از آن‌که

تن‌مان به خاک برگردد،

آدم‌ها روح‌های خسته‌مان را

در خاک‌های بی‌نام دفن می‌کنند،

بی‌آن‌که بدانند،

این خاک بی‌خبر از ما،

خانه‌ی کدام خاطره خواهد شد.

#شاهرخ_خیرخواه

کاش می‌توانستم

دلت را بر شاخه‌ای بگذارم

تا پرنده شود و برگردد به آغوشم.

کاش می‌توانستی

در صدای آب با من راه بروی،

آن وقت

روحم را

مثل دانه‌ای روشن

در دشتِ نگاهت می‌کاشتم.

#شاهرخ_خیرخواه

در آغوش تو

زمان گم می‌شود

و من،

میان پرسشِ بودن

آرام می‌گیرم.

عشق،

همان لحظه‌ی عبور نور

در تاریکیِ اندیشه است.

دست‌هایت

سکوتِ جهان را

به امیدِ یک واژه می‌بافند.

#شاهرخ_خیرخواه

کافی‌ست که در هیبت ارتش سرخ

بر من فریاد برآوری

من انقلابی‌وار،

با گام‌های لرزان

بوسه‌ام را بر دهانت خواهم نشاند

کودتای تو را

با آغوشی گشاده

در آغوش می‌کشم

زندان تو برایم

سلطنتی‌ست از عشق

#شاهرخ_خیرخواه

بی‌گمان در عشق، من هم انقلابی‌ام

اما افسوس که عمر هر انقلابی کوتاه است

تو کودتا کن اما من راضی‌ام

به زندانی شدن در قلبی که به تو تعلق دارد...

#شاهرخ_خیرخواه

میان مرداب،

یک نیلوفر تنها می‌روید—

دستم نمی‌رسد.

پا در قیر فرو رفته،

افسوس بر پیشانی‌ام؛

زیبایی‌ای دور.

نیاز،

دوست داشتنِ آوازی،

بی‌پاسخ می‌ماند.

#شاهرخ_خیرخواه

تاریخ من آغاز شد

از بوسه‌ی تو—

باد در پهنه سرزمین‌ها می‌پیچد.

تمدن تو

با شعور نرم خود

قلبم را فتح کرده است.

#شاهرخ_خیرخواه

شهر از بوسه‌های تکراری پر است

چراغ‌ها تا سحر نمی‌خوابند

و من میان این همه «دوستت دارم»ِ بی‌صدا

به صدای خودم گوش می‌دهم

که سال‌هاست کسی باورش نکرده

#شاهرخ_خيرخواه

تو

بازمانده سرد زمین و باد

بی نام هابیل و غابیل

بی رد بوسه‌های آدم

در خیال خاموش منی ،

و بی آن همه توفان و سکوت

هر دم

دوستت دارم

#شاهرخ_خيرخواه

در وهمِ تو هستم

کاش خواب، بوسه‌ات را بر من می‌نشاند

مثل پرستوی مهاجری که

باز نگردد به لانه‌ی مادری

مثل بارانی که بی‌دلیل می‌بارد

و بند نمی‌آید

در وهمِ تو هستم

در حالی که تو در رؤیاهای دیگری ریشه داری

#شاهرخ_خيرخواه

به تو که فکر می‌کنم

میان آب و برگ ایستاده‌ام

ناگهان

در روشنای تو

جنگلی از رنگ‌ها

در نگاه‌ام سبز می‌شود

#شاهرخ_خيرخواه

در تاریکیِ زمان،

فریاد می‌زنم:

ای چراغ‌های خسته‌ی نزدیک،

من از نورهایِ بی‌فروغِ دنیا بریده‌ام.

من آن ستاره را می‌خواهم

که ماه، به پایش

سجده کرده است.

من نوری را می‌خواهم

که ناگزیر می‌دمد

حتی اگر سپیدمی در کار نباشد.

#شاهرخ_خيرخواه

تبر شکوفه برید و درخت بی‌ثمر است

زمین شکایت بی‌بار بودنش با سر است

جهان به خواب فرو رفته بی‌نشانه‌ی خیر

دهان پر از فریاد و دل، پر از خطر است

به نام عقل، به دام ساده‌لوحی شدیم

و گوش ما به صدای حقیقتش کر است

#شاهرخ_خيرخواه

کسی در خواب فراموشی قصه می‌گوید

کسی هم مست شراب عشق، ترانه می‌خواند

ما کاروانسرای دل را بسته‌ایم، اما،

هر کس از درآمد ، مهر رفیق می‌سراید

#شاهرخ_خيرخواه

`

ما آدم نگشته‌ایم و آدم نخواهیم شد

تا آن که حوای درون ما پیدا شود

تا به قبله‌ای نو خم شویم به سجده

یا جهانی تازه در دل ما هویدا شود

#شاهرخ_خيرخواه