صندلی خالی قهرمان

《صندلی خالی قهرمان》

درد دارد

عاقبتِ داستانی باشی

که قهرمانش در خودش فروریخته باشد،

در سکوتِ اتاقی

که آینه‌هایش فقط شکست را بازمی‌تابند.

پایان همیشه،

حرف‌های نگفته‌ی مردی‌ست

که لبخندش

در شلوغی خیابان گم شد

و هیچ صدایی

نامش را از دهان باد نشنید.

قهرمان من،

درست آن‌جا که بتهوون می‌نوازد،

در صندلی خالی می‌نشیند

و به سطرهای نیم‌سوخته نگاه می‌کند،

جایی که شادی

طعمی از خاکستر دارد

و رویاها،

در تابوتی نقره‌ای آرام می‌گیرند.

چرا مرگ باید بیاید

تا زندگی معنا شود؟

چرا باید خاک قاضیِ آخرین رؤیاست؟

من به پرواز ایمان دارم،

به نامرئی‌ترین لحظه‌ی اوجِ پرنده‌ای در باد.

من به زمینی فکر می‌کنم

که در هر باران

توبه‌ی تازه‌ای می‌کند،

و به خدایی

که صدایم را می‌فهمد حتی اگر شعر نباشم.

یک‌جای جهان اشتباه است،

جایی میان قانون و کابوس.

من عشقی نمی‌خواهم

که حوا را بیمار کند.

من به آبان فکر می‌کنم،

به قهرمانی که اسطوره نشد،

تنها نشست

در چایخانه‌ای کوچک

و با لبخندی سرد گفت:

«بگذار جهانی از دست برود

تا یک فنجان عشق بماند.

#شاهرخ_خیرخواه

#شاهرخ_خیرخواه