یک شعرقدیمی برای یک خاطره قدیمی

《یک شعر قدیمی،برای یک خاطره قدیمی🙂》

از این پنجره

که هر صبح،

به چوبه‌های خالیِ اعدام می‌نگرم،

من و تو

با دستان سردمان

نور را عاشقانه خندیدیم.

تبر

به تنِ درخت خورد،

و باغ،

زنی شد که در سکوت

نفس‌های آخرش را می‌شمارد.

اگر هنوز

شاخه‌ای زنده بود،

می‌خواست با خورشید

هم‌زبان شود.

اما ما،

با چشمانی از دود و عادت،

از این درِ بسته گذشتیم—

بی‌هیچ شجاعت،

بی‌هیچ ایمان.

چه بیهوده،

در خودمان پوسیدیم.

چه بی‌دلیل،

به فردایی کور چشم دوختیم.

#شاهرخ_خیرخواه

#شاهرخ_خیرخواه