پائولو سیلوا

پائولو اگر هیچوقت از کنار فروشگاه آقای رالتوی نمیگذشت نوار کاست ها را نمیدید
و یا اگر کنجکاو نمیشد که اینها چه هستند
هیچوقت یک موزیسین مشهور یا یک ترانه سرای محبوب نمیشد
صبح به صبح توی خیابان های شهرشان قدم میزد و می رفت تا توی افق های دوری از خانهشان محو بشود تابلوی نئونی سینما را ببیند دستمال و واکسش را پهن کند
و به دنبال آدمی بگردد که ماهی ۱۰ دلار حتی بیشتر از او دستمزد میگیرد
پائولو نماد آدمهاییست که از غربتی بیکران گریختند
و با اندوه دعاهای صبحگاه مادرشان که دامن گیر خدای یکتا بود مواجه شدند
فروشگاه آقای رآلتوی ۲۰ قدمی سینما بود
او مرد پیر و سالخورده ای بود که چونه زدن های جوانان بی دست و پا دو چندان چین و چروک هایش را بیشتر کرده بود ، بخاطر زانویش زیاد اهل قدم زدن نبود و حالا که زن و دو فرزندش در تصادف آوریل سال ۱۹۹۳
مرده بودند ،دیگر حرف هم نمیزد
زندگی اش تپانچه ای نبود که یکهو شلیک شود و همه را خیره برگرداند
بیشتر شبیه کتابی در کتابخانه ی روستای دور افتاده ای بود که هیچکدام از اهالی اش سواد خواندن نداشتند ..
روزی که پائولو بعد از ۳۰ سال متوالی برای اولین بار از رفتن به جلوی در تیکت فروشیه سینما خسته شده بود، هیچوقت ظن برنمیداشتش که پیرمردی همچو رآلتوی او را از ژرف ترین نقطه جهانش بیرون بکشد و ببرد روی سِن بگذاردش، سازی دستش بدهد تا برای دنیاها بنوازد .
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیرمرد و همسرش
مطلبی دیگر از این انتشارات
به نام تاریکی شب /part⁹
مطلبی دیگر از این انتشارات
کایوت ( قسمت چهارم )