رمان آنلاین کایوت ( هر گونه کپی برداری بدون اجازه بنده ممنوع )
کایوت ( پارت اول )
نمیتوانستم چشمانم را از چشمان افسونگرش جدا کنم .
با نگاه هایش چیزی در قلبم میلرزید و نفس هایم را سنگین و کش دار میکرد .
آرام و متین به سمتم حرکت میکرد و همچنان در چشمانم خیره شده بود .
نمیتوانستم حرکتی بکنم گویی او با نیرویی مرا سر جای خود نگه داشته بود .
صدای جیغ دیگران را در حالیکه نامم را صدا میکردند میشندیم اما نمیتوانستم هیچ کاری بکنم .
بلاخره بهم رسید .
صورتش را بهم نزدیک کرد و شروع کرد به بوییدن .
مردمک چشم هایم از ترس گشاد شده بودند و تمام بدنم بی حس و سرد بود .
با عقب کشیدن سرش نفس حبس شده ام را آزاد کردم و نگاهم را به چشمان فریبنده اش دوختم .
در چشمانش چیزی بود که باعث شد آرام بگیرم .
دلم میخواست او را در آغوش بگیرم .
در افکار خود غرق بودم که با خیس شدن صورتم به خودم آمدم .
احساس میکردم چشمانش میخندند و گویی افکارم را مبخواند .
اما مگر همچین چیزی ممکن بود ؟!
او یک گرگ بود ، اما نه یک گرگ معمولی .
حسی در درونم او را از بقیه گرگ ها متمایز میکرد .
و گرایش و احساسی که چشمانش داشت چیزی فراتر از یک گرگ معمولی بود .
به پشت سرم نگاهی انداخت و باعث شد سرم را برگردانم ، خواهرم را دیدم که آب قند به خورد مادرم میداد و پدرم که با نگرانی به من و آن گرگ زیبا نگاه میکرد .
پلک هایم را آرام بستم و او را از اینکه خوبم مطمئن کردم .
سرم را برگرداندم تا ببینم گرگ در چه حالیست که با جای خالی او مواجه شدم .
ناگاه جسمی را جلوی پایم دیدم آرام دست دراز کردم و آن را برداشتم .
یک حلقه ظریف و زیبا بود که هارمونی عجیبی داشت و در زنجیری انداخته شده بود .
آرام حلقه را در جیبم گذاشتم و از زمین برخواستم .
پاهایم خواب رفته بود و نمیتوانستم درست بایستم .
خاک روی لباسم را تکاندم و به سمت خانواده ام رفتم .
اما دلم عجیب به آن چشمان افسونگر می اندیشید.
با خود گفتم : آیا باز هم او را میبینم ؟
پایان قسمت اول

مطلبی دیگر از این انتشارات
بخند! بخند! آنقدر بخند تا بمیری!
مطلبی دیگر از این انتشارات
جلسه خانوادگی
مطلبی دیگر از این انتشارات
ساعتِ شنی، زمانه ای برای مرگ...