INTJ ~•°stargirl°•~
زندگی برگ شکوفه ای بر لبه ی پرتگاه است

عقربه های ساعت ناجوانمردانه می چرخد
به ساعت امتحان نزدیک و نزدیک تر می شوم
برایم اهمیتی ندارم
دیروز اولین روز کاری ام را گذراندم
خبر فوت چندین هموطن به گوشم رسید
برایم اهمیت دارد !!
عجیب است
غمی در دلم خانه کرده است
برای خانه ای که قرار بود امن باشد
برای دقایقی که قرار بود میان واژگان سپری شود
برای کتاب های خاک گرفته ای که قرار بود خوانده شوند
و برای امتحانی که قرار نبود طاقت فرسا باشد
می دانی برایم عجیب است
زیستن عجیب است
شناخت خود و جهان عجیب است
هرچه بیشتر جهان را می شناسی بیشتر از آن دلزده می شوی
گویی هم صحبتی با آدم ها انرژی ات را می گیرند
گویی هیولای خفته درون روح تک تکشان از روحت تغذیه می کند
صدای ذهنت به تو یادآوری می کند که باید قوی باشی
باید مقابلشان بایستی
باید مقاومت کنی
نگذاری کسی به تو آسیب برساند
حد و مرز را در روابطت رعایت کنی
اما چیزی درونت فشرده می شود
سخت می شود
از عشق ورزیدن دست می کشد
از اشک ریختن دست می کشد
زره ای آهنین بر تن می کند
محکم گام بر میدارد
محکم سخن می گوید
با صدایی رسا سخن می گوید
اما هنوز هم درونت چیزی در حال پژمرده شدن است
گویی جوانه ای که قرار بود درون قلبت رشد کند در تنهایی و خلاء سر از لاک خویش بیرون می آورد
یواشکی بیرون را دید می زند
مبادا انسانی باشد !!
جرعه ای آب می نوشد و
در سکوت قلبت به موسیقی گوش می دهد ...
~•°stargirl°•~
مطلبی دیگر از این انتشارات
خوک
مطلبی دیگر از این انتشارات
پس چرا در کشور شما هیچ آدمی نمیخندد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
دنیای ماه، دنیای چشمان او...