وارثان نقره‌فام اشک و صبر

یک شکار لحظه‌ها با دوربین، در اعماق گالری. دوست‌داشتنی.
یک شکار لحظه‌ها با دوربین، در اعماق گالری. دوست‌داشتنی.

سوگ بید مجنون، برگ‌به‌برگ چرخید و سایه‌ بغضش به سپیدترین سیه‌شب زمستان، طیف تیرگی باخت. خبرِ بی‌خبر یخ‌زدگی شاخسار بید، بر ضیافت شاهانه ابرها پیچید. جام‌های متواری باران به بهانه دلتنگی خزان، شمع‌ها برافراشته بودند بر تاج خونین می‌گساران. میانه گپ‌وگفت آن وارثان نقره‌فام اشک و صبر، به‌ناگه بر فرق کلام صاعقه‌ی سکوت زد. چند قطره‌ای جام زهر به پرتگاه متروکه زمین فرو چکید. عطش مردار بید در تک‌لحظاتی به آغوش بلع تلخی‌‌اش دهان گشود و به یاد بی‌پروا گریستن‌های پیشین، چند خطی سر کشید بر عمق ریشه فرسوده‌ خمارش.

ضیافت برهم خورد. غوغای مهیب جهان دم از تشنگی بی‌سابقه تشنگان می‌زد. بیرحمانه از سوزش نابخشودنی نهفته در عریانگی و خراشیدگی می‌نالید. وحشیانه طلب زهر می‌کرد. ریسمان سرد دردآگینی بافت و در جاده‌ بی‌انتهای فوقانی، روانه جام‌‌ها افکند. ابرها گرده شرم بر بندبند ریسمان ریختند‌. وداع سوزناک دی‌ماه، عزایی بر قلمرو گریزان نگاهشان حکم‌فرما کرده بود که بید را بی‌قرارتر و ریسمان را پاره‌تر می‌نمود.

به‌ناچار گویی که بر هفتمین پرده سینما جلوس کنند، به دعوت پرتو آفتاب قد خم کرده و گیسوان پریشانی به گردن مغرورشان بافتند. بید از فرط سرما نعشه‌وارانه می‌لرزید؛ می‌لرزید و خواهان به‌دار آویخته‌شدن جام‌ها بود. بی‌مرامی و خیانت جام‌ها یک طرف، غم نادیده گرفتنش طرفی دیگر. پاره‌پنبه‌های بی‌شباهت به‌ابر کنون طاقتشان به تنگ آمده بود‌. غبطه‌خوران به‌احوال خود جام‌هایشان را درهم شکستند‌. شمع‌ها خفته و جام‌ها پی‌درپی در خفا جان می‌باختند‌. برق اشک در رخساره یک‌به‌یک حضار می‌درخشید. تیغ برنده ناشی از تکه‌‌های شکسته بر سر و دست گیسوان سوگوار پینه می‌بست. به لطافت سپیدی روح‌شان و در واپسین ویرانه‌های سراچه وجودشان، آسوده رویا می‌بافتند..

و به حرمت تنگنای زمستان، در زوال جام و فریاد بید و خوش‌فرجامی آزادگان، ناگهان‌.. برف بارید.‌


رقص نوازشگر ارکستر آرش فولادوند، تک‌خوانی نیاز نواب:

"مایه خوش‌دلی آنجاست، دل آنجاست که دل‌دار آنجاست..!

"