سیگار گرفتن از غریبهها
شبِ روز دوم سفرمون بود. با دوستم و همسرش که ساکن مارسی بودن – و خیلی تصادفی درست همزمان با سفر ما، قرار بود از پاریس با پرواز مستقیم ایرانایر برگردن ایران – هماهنگ کردیم تا یه قرار بذاریم. قرارمون رو در یکی از کافههای دنج و نزدیک رود سِن گذاشتیم؛ یه کافهی قدیمی که صندلیهاش رو به خیابون چیده شده بود و رومیزیهای سفید ساتن همه میزها رو پوشونده بود.
شش نفر بودیم: من و همسرم، دوستم و همسرش و دو تا از دوستای اونها. دور میز بزرگی نشسته بودیم. گارسون اومد و سفارشها رو گرفت. من انقدر محو آهنگِ قشنگ زبانش شده بودم که به کل یادم رفت چی میخوام سفارش بدم. چون شب تولدم هم بود تصمیم داشتم دسر هم بگیرم. گارسون با لحن همراه با شوخی گفت: اینوقت شب چیزی به جز خاک و مشروب برای خوردن توی رستوران باقی نمونده. (البته امیدوارم دوستم درست ترجمه کرده باشه)
همین که این رو گفت، اون دو تا دوستِ دوستامون یه دفعه یه عالمه کروسان تازه از کوله پشتیشون در آوردن و با لهجه دلنشین کردی گفتن: این هم کیک تولدت، ما توی نونوایی کار میکنیم. اینها رو خودمون پنج صبح پختیم.
من انقدر از دیدن کروسانها خوشحال شدم که حد نداشت، از گارسون درخواست کردیم که برامون بشقاب و شمع بیاره. شمع رو روشن کردیم، فوتش کردم، خندیدیم، عکس گرفتیم.
من خودم سیگاری نیستم. فقط گاهی، توی سفر، اونم وقتی فضا میطلبه، ممکنه یه نخ روشن کنم. از قضا، اون شب هم میطلبید. فندک دوستم رو گرفتم، سیگاری که توی کیفم بود رو بیرون آوردم، به دوستام یه نخ تعارف کردم و پاکت رو گذاشتم روی میز. سیگار رو آتش زدم و گرم گفتگو با بقیه شدم.
چند دقیقه بعد، پسر نوجوان لاغر اندام با موهای فر مشکی که بهش میخورد حدودا هفده هیجده ساله باشه، و صندلی پشتی من نشسته بود به طرفم اومد. تند و بیوقفه شروع کرد به فرانسوی صحبت کردن، من باز محو طنین آهنگ زبان فرانسوی شده بودم. دوستم با آرنج زد به پهلوم گفت: “ازت سیگار میخواد. اگه خواستی بده، خواستی هم نده! اصلا اجباری نیست” من، سریع در پاکت رو باز کردم و جلوش گرفتم. با لبخند و مودبانه یکی برداشت و به عنوان تشکر دو تا ضربه آروم روی دستم زد. دوستم خندید و گفت: اگه میخوای تا آخر هفته سیگاری برات بمونه، دیگه پاکت رو به هیچ عنوان روی میز و در معرض دید نذار!
من تا مدتها فکر میکردم که این رفتار فقط توی فرانسه رایجه چون اولین بار همون جا با این پدیده آشنا شده بودم اما سالهای بعد، چه در پرتغال، چه در مجارستان، این رفتار رو مشاهده کردم. یهجا لب ساحل دراز کشیده بودم، آفتاب پوست تنم رو گرم و نوازش میکرد. خانمی با مایوی گرونقیمت از دور بهم نزدیک شد، ایستاد جلوم و همون درخواست بیمقدمه و همیشگی: یه نخ سیگار میدی؟
از اون موقع تا الان پیش خودم میگم شاید این یک «عادت اجتماعیه».
بعد از اون ماجرا و تکرارش، برام جالب شد که بدونم این «سیگار گرفتن از غریبه»، علتش چیه و چرا این کار رو انجام میدن؟!
شاید یه جور راه برای ارتباط گرفتن و شروع گفتوگو باشه؟
شایدم صرفهجویی در هزینهها چون یه بار یکیشون بهم گفت که دلش نمیاد پول یه پاکت کامل سیگار رو بده، واقعا نمیدونم؟
نظر شما چیه؟

مطلبی دیگر از این انتشارات
این آغاز پایان ندارد ....
مطلبی دیگر از این انتشارات
جزیرهی بیانتها: قشم
مطلبی دیگر از این انتشارات
اروست به چناربن