تا بهار راهی نیست!!!35.699738,51.338060
قطره ،قطره،قطره خون!!!
تو رفته ای!سعی کردم قبل رفتن، آخرین نگاهت را به خاطر بسپارم.تلاش کردم آغوشت را،گرمای تنت را،زنگ صدایت را و عشق ورزی هایت را ذخیره کنم برای روزهای مبادای احتمالی!
من باید مادر صبوری باشم.دوست دارم فریاد بزنم وبگویم که خسته ام از صبوری.دوست دارم تو که می روی دنبال آزادی،من هم به کما بروم.مادر هیچکس نباشم و فرزند هیچکس.دوست دارم کس و کار کسی نباشم و به خواب بروم تا زمانی که جسم سرد و خسته ات را در آغوشم جا کنی و ببوسی ام و آهسته در گوشم بگویی که یک قدم به آزادی و نان و نمک و آرامش نزدیک شدیم.اما من مادر هستم.باید آنقدر شاد به نظر بیایم که ترک نخورد شیشه ی آرامش فرزندمان.من باید نبودنت را عادی جلوه دهم.من مجبورم برای سرگرم کردن پسرمان بارها تاس بیاندازم و کری بخوانم و ابراز پیروزی کنم از بردن در بازی مار پله.من باید سربازها را فدا کنم و کیش و مات کنم رقیب را!
زودتر بیا.شب از نیمه گذشته و از مادری کردن خسته شده ام.او نه با داستان و نه با شوخی های بی مزه و نه با دیدن مسابقه ی فوتبال و نه کمدی های آبکی خسته نمی شود.او منتظرت هست.من هم!اما من حق بیقرای ندارم.صدای تلویزیون را زیاد میکنم.با صدای بلند حرف میزنم تا صدای گلوله ها آزارش ندهد.او نمی گوید اما می دانم که با صدای هر تیر شلیک شده،قلبش مثل من شکافته می شود.خشکش می زند و خنده های عصبی، روی لبهایش می ماسد.او منتظر است و امیدوار.او در دنیای کوچکش، آزادی را آنقدر دم دستی تصور می کند که فکر می کند تو می آیی و آزادی را کادو پیچ، تحویلش می دهی.او حتی یک لحظه هم به نبودنت نمی اندیشد.او تو را قوی تر از آن می داند که تیرها و ساچمه ها و باتوم ها حریفت شوند!

از خودم بگویم؟از آشوب درونم؟از مرور صدباره ی سناریوهای احتمالی پیش رویم؟از تصور لحظه های نبودنت و تکه پاره شدن هزارباره ی قلبم؟از معده درد عصبی ام؟تو خودت پر از رنجی و درد.دیشب که آمدی رنگت پریده بود.گفتی چیزی نشده.باورم نشد.تمام تنت را به دنبال زخم احتمالی وارسی کردم. تنت خیش عرق بود و گونه هایت سرد.لبهایت ترک خورده بود و چشمهایت خون افتاده بود و روی دستهایت پر از خراش!اما ترس و نگرانی باعث شده بود آنقدر احمق باشم که ندانم قلبت درد می کند.تو به عادت همیشگی ات غصه هایت را پشت در جا میگذاری و به خانه می آیی.تو می ترسی اگر از رنجت بگویی،معده درد عصبی ام عود کند و بی خواب شوم.اما حالا هنگامه ی ملاحظه گری نیست عزیز صبورم.بگو هر آنچه را که دیدی.از لحظه های دهشت بار آن شبها بگو.من می شنوم.بگذار من،همان بانوی آرام و کم حرف تو،پر از خشم بشوم.بگذار رئوف بودن را فراموش کنم.هنگامه ی خشم است مرد من.مهربان بودن کافیست.بگذار خشمگین باشم از دوستی که زل زد تو چشمهایم و گفت یک مشت بیشرف اغتشاشگر، ریخته اند توی خیابان.بگذار اینبار دلم بخواهد آن زن همسایه،همان که فرزندش باید حافظ جان من می بود،حالا به پیشانی دوستت شلیک می کند؛به عزای فرزندش بنشیند.بگذار یکبار هم شده از غم دیگری غمگین نشوم.
من دیگر از خون نمی ترسم عزیز من.از خونهایی بگو که ریخته شد.از گلوی شکافته ی شده آن پدری که میشناختی اش.از خودت بگو.از ترس و خشم آن لحظه ها!از امیدهایت،آرزوهایت و آینده ی روشنی که برای فرزندمان می سازی.بگو.از امید بگو.آنقدر بگو که صدایت به گوش دنیا برسد.بگو شاید شنید خدایی که سالهاست از او نا امید شدی!
مطلبی دیگر از این انتشارات
حیف من!
مطلبی دیگر از این انتشارات
میدانم چیزی نمیدانم
مطلبی دیگر از این انتشارات
تنهایی