اتاق خیال

از بیرون صدای پرنده ها شنیده میشد، باریکه ای از نور آفتاب به چشمام میخورد.به سقف اتاق نگاه کردم و بخاطر یک خواب طولانی،پر از رویاهای خوب و شیرین، لبخند زدم.
نگاهمو توی اتاق چرخوندم.با حس حضور خیالات به جای واقعیت کم کم ذهنم خالی شد.نسیم ملایمی از پنجره وزید و پرده اتاقم رو تکون داد.واقعیت خودش رو نشون داد...اشتباه دیده بودم.بیحرکت دراز کشیدم.دیگه یادم نمیومد برای چی لبخند میزدم اون رویای شیرین از خاطرم رفته بود.انگار که هیچ وقت نبود...
مطلبی دیگر از این انتشارات
داستانِ چهل و پنج ثانیه ای!
مطلبی دیگر از این انتشارات
دلتنگی از جنس پاییز!
مطلبی دیگر از این انتشارات
ایستگاه های فراموش شده