به شعر علاقه دارم، فعلا همین
روزمر(د)گی
تقریبا هر روز صبح آروارهام آنقدر ول میشود که زبانم روی بالشتم میافتد و این مرا از خواب بیدار میکند. امروز صبح که از خواب بیدار شدم همه جا در نویزها فرورفته بود. همه چیز به شکل بدفرمی نویز میزد. حتی درز دیوارهای اتاق.
زبانم را کف آروارهام انداختم و فکم را جا زدم و گوشیم را چک کردم. گوشی به سختی حالت جامد خودش را حفظ میکرد و کم کم داشت عین لواشکی شل و وارفته میشد و در میان اعواجاجهای صفحهاش زنی بود که میخواست خودش را از باتلاق بیرون بکشید و کم کم صدایش داشت بم و بمتر و گنگ و نامفهومتر میشد تا جایی که صدایش مثل آواهای موهوم یک سکه یا پیچ توی لباسشویی بود. از آن صحنهی رقتبار به حمام خانه پناه بردم.
دوش صبحگاهی پوست چروکیدهام را از لباسهای مندرسم میکند و کم کم به شادابی پوستهی انگور میرسیدم. تیغ را برداشتم و به صورتم میکشیدم. خرچ خرچ! چه صدای تردی! چقدر این حالت ترد خودم را دوست دارم. خودم را میبوسم. بدنم بوی آلوورا میدهد. بدنم را میبوسم. تیغ اما یکباره توی صورتم فرومیرود. خون فواره میزند. هول نمیکنم. آرام آرام پوستم را میکشم و ورز میدهم. زخم را پر میکنم. رویش دست میکشم. خوب خوب شده. نیمهی ماندهی صورتم را تیغ میکشم. پوستم کش میآید. صورتم آویزان میشود. تیغ را آرام میکشم. چشمهایم اما از کاسه میافتد کف حمام. خیلی میسوزد. این بخاطر سطح غیربهداشتی کف حمام است. تنها نمایی که میبینم سطح ناصاف سرامیکهای کف حمام است و آبی که دارد از شیر میریزد. مردمکهایم را میگردانم تا بدنم را ببینم. پاهایم را پیدا میکنم و در جهتشان دستم را میآورم و چشمهایم را برمیدارم و میگذارم سر جایش. بینیام را ماساژ میدهم تا چشمهایم جا بیفتد. من استاد بیحواسیم و این آزارم میدهد.
لباس پوشیدهام و نان خورده نخورده به سمت مغازه راه میافتم. راهی که پنج دقیقهای است حالا به مسافت بین ستارهای تبدیل شده است. نویزها همه جا هستند و اکثر آدمها توی زمین فرورفتهاند و به سختی راه میروند. این موضوع کاملا عادی است و حتی بسیاری نیز زیر سطح زمین هستند و راه میروند. البته برای افرادی که مقدار کمتری فرورفتگی دارند، حرکت زیرزمینیها به آرامی لاکپشت و با طول قدمهای مورچه است.
توی مسیر زنی چادری و محجبه با نگاهی تاسفبرانگیز مادری را نگاه میکند که ترک موتور دختر نوجوانش مینشیند و موتور که حرکت میکند توی زمین فرومیروند. زن محجبه سوار ماشینش میشود و روی سطح تعریفشدهی زمین گاز میدهد. پشت شیشهی ماشینش شعارهایی با مضامین نامشخص است که البته شاید به دلیل کوفتگی چشمهایم باشد.
سر کار ضربآهنگ همهچیز مثل همیشه روی 2x است. هویجها سلحشورانه توی آبمیوهگیری فرومیروند و سیبهای نانجیب جیغ میکشند. شیرموزها توی لیوانهای ناصاف گیر میافتند و مکیده میشوند. صدای بلعیدن انگار از باندهای مغازه پخش میشود. میزها دارند آب میشوند و کف مغازه راه میافتند. بستنیها آنقدر سفت شدهاند که میشود ازشان مجسمه ساخت. میوهها را شستهام و میروم که توی یخچال بگذارم. حاج اکبر میرسد. طبق معمول سفارشش پرتقال است. حالم از بوی تند خون پرتقال بهم میخورد. لیوان را روی میزش میگذارم. چشمهایش انگار دارند یخ میزنند. لاغری مفرط و رعشهی بدن و عصای کمجانش عذابم میدهد.
نمیدانم الان من خودم هستم یا حاجاکبر من است. پوست نیمهکندهی انگشت شستم کلافهام میکند. حاجاکبر ته لیوان پرتقال را هورت میکشد. پوست نیمهکنده لعنتی ول نمیکند. انگشتهایم را میبرم و میروم میاندازمشان توی سطل زباله که نزدیک حاجاکبر است. همه چیز منجمد میشود. بدون آنکه یخزده باشد و من و مغازه و حاجاکبر که حالا دیگر نمیدانم کیست و همه چیز به یک نقاشی بیروح دوبعدی تبدیل میشویم. نقاشیای که با بیذوقی تمام رنگ شده و نویزهای لعنتی آن را هم ول نکردهاند.
۳۱
۲
سال پنج

سجاد. اصفهان
مطلبی دیگر از این انتشارات
بانوی مهر وماه وآذر تو سخن بگو!!!
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیرمرد کجاست؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
راز بقا: همیشههای در هرگز