من از حساب کاربری اصلی خودم خارج شدم و به دلیل عدم دریافت پیامک حاوی کد ورود، فعلا به حساب خودم دسترسی ندارم! اما از اینجا خواهم نوشت! https://virgool.io/@Azadeh84
برای زهرا.
.
چند روزی بود سر لج و لجبازی ازت بیخبر بودم! دیشب از جلوی در مدرسه رد شدم. از اونجایی که باهم دویدیم تا از مغازههای اون طرف خوراکی بگیریم! یاد روزی افتادم که سر کلاس "خانم عظامی" زدی زیر گریه! من خیلی کم گریه میکنم زهرا! دقیقا برعکس تو. ولی دیدن اشک چشمات اون روز منو خیلی ناراحت کرد...
یاد "یسنا" افتادم! ۴۰۱. اومدن از کلاس صداش کردن و بردن و من و تو و ما چیکار کردیم؟ اون روز اولین باری بود که حس کردم ضعیفم! حس کردم واقعا کاری از دستم برنمیاد و تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که بگم منم ببرین...
یاد حرفای دینی و سیاسی سر کلاس افتادم! بچهها همیشه به ما گفتن خفه شیم! خفه شیم تا مشکلی برامون پیش نیاد!
یاد اون معلم ورزشه افتادم که چون سرت رو شونهی من بود، به رابطهی ما شک کرد! البته شاید نگفتم بهت یبار رفتم مدرسه بعدها، منو دید و خواست باهام صحبت کنه اما به یه ورم گرفتمش! جلوی بچهها اسکل شد!
یاد گشت دور و بر کتابخونه افتادم! یاد اون زنیکه که اومد تو سالن مطالعه و داد زد " اگه واسه فلان کارگی اومدین کتابخونه جمع کنین برین" ! یاد اون دختری که بخاطر صحبت کردن با یه آقا پسر زنگ زدن به خانوادش اما به پسره فقط تذکر لفظی دادن!
یاد روزی افتادم که اون دلنوشته رو برام خوندی! از مهاجرت... از رفتن... از اینکه شاید مجبور باشی همچی رو ول کنی و بری! دلم خیلی شکست! خیلی غصه خوردم! اما آخرش رو یادم نمیره! نوشته بودی " وطنت کنارته!" لبخند زدم. میدونم عشق، بوی وطن میده...
یاد اون دختره افتادم. همونکه از کلاس ما جاسوسی کرده بود! حرف میآورد میبرد! یادمه گفتی یبار بریزیم سرش و تو حیاط حسابی کتکش بزنیم! شایدم درگیر شدی باهاش...
یاد روزی افتادم که اومدم برای خداحافظی! میخواستم برم خوابگاه! ۱۰۰۰ کیلومتر دور از تو... هم من... هم " آیلین"... اون روز خیلی ناراحت بودی! بغلت که کردم، بغضت ترکید! منم بغض کردم اون روز... وقتی داشتم دور میشدم دیدم نشستی لب جدول و گریه میکنی هنوز...
یاد اون پیامت افتادم! که بهم گفتی میخوای دوستم باشی. یه دوست واقعی! من میدونستم رو حرفای تو میشه حساب کرد...
یاد شبی افتادم که خواب بد دیدم! پیامت دادم و گفتم که خیلی ترسیدم! بیدار بودی! گفتی حتی اگه خواب باشی هم میتونم بیدارت کنم!
یاد شبایی افتادم که پشت تلفن هر دوتامون گریه کردیم! یاد لحظههایی که از غصهی تو غصه آوار شد رو سرم! یاد زمانایی که بخاطر من اشک ریختی...
روزای سخت ما بیشتر بود! از روزای خوبمون خیلی بیشتر بود! حیفِ ما بود...
دیشب که صداتو شنیدم، دلم روشن شد! به این فکر کردم که اگه مجبور نشدی بری، اگه تونستی همینجا بمونی و تو یه شهر، یا ته تهش تو یه کشور زندگی کنیم، چقدر خوب میشه! حالا خودمونیم بگو ببینم " آبجی" رو بیشتر دوست داری یا "یزدان کوچولو" رو؟

.
مطلبی دیگر از این انتشارات
عکس نیست برا من فیلمه..
مطلبی دیگر از این انتشارات
چرندیجات قسمت هزارم
مطلبی دیگر از این انتشارات
عنوانی ندارم!