روز نوشت

چند روزیه یه حس درد عمیق توی پهلوی چپم حس میکنم که واقعا داره اذیتم می‌کنه و از اون جایی که اینجور مواقع بدبینانه ترین حالت ممکن رو در نظر میگیرم داشتم به مامانم میگفتم نکنه کلیه ام یه چیزیش شده باشه و اون می‌گفته نه ،سرما خورده احتمالا . نمی‌دونم شاید هم واقعا چیزی نیست .

کلاس زبانم شروع شد امروز و آنقدر استاد فعال و جدی و در عین حال دوست داشتنی بود که واقعا ذوق کرده بودم سر کلاسش و منی که وحشت دارم از انگلیسی حرف زدن توی جمع شاید نزدیک ده دقیقه اینا داشتم حرف میزدم و اینطور بود که مجبور مون میکرد به حرف زدن و این برام جذاب بود . ولی خب شش ترم دیگه مدارکم رو میگیرم و هنوز به نظرم آنقدر ها هم صحبت کردیم خوب نیست و باید دایره لغات و رو افزایش بدم .

این روز ها بیشتر دارم توی دفترم می‌نویسم و نمی‌دونم چرا از یک طرف حوصله تایپ کردن ندارم و نبودن کامنت ها هم انگیزه ای نمی‌ذاره برای ادامه دادن به نوشتن اینجا و از طرف دیگه هم حس میکنم نوشته هام زیادی چرت و پرت وحوصله سر بر شدند و باید یکم بیشتر کتاب بخونم که فعلا وقتی براش ندارم . ولی خب دلم نمیاد اینجا رو هم رها کنم .

پارسال این وقتا مشهد بودیم تاریخ دقیقش رو یادم نیست ولی چقدر خوش گذشت ، هوا چقدر خوب بود. هم اتاقی های دوست داشتنی ای که کلی خاطره قشنگ کنار هم ساختیم و حالا هیچ خبری ازشون ندارم .

دیگه نمی‌دونم چی بگم. فقط می‌نویسم که نوشته باشم پس شما به بزرگی خودتون ببخشید :))

پسر شیطون من :))
پسر شیطون من :))
دندون صدفی 😁
دندون صدفی 😁

باور نمیکنید اگه بگم چقدر شیطون و بازیگوشه . ولی خب از اون بچه هایی هست که آدم حتی شیطنت هاش رو هم دوست داره و من عاشق وقت گذراندن با این فسقلی ام ، کاش بزرگ نشی عزیزکم.

پس فردا داره می‌ره تهران و من دو ماه نمیبینمش و از همین الان دلم براش یه ذره شده. کوچولوی دوست داشتنی من .

چهارشنبه /دوم اردیبهشت چهارصد و پنج

حنانه .