یه روز معمولی

قبل از خواب به مامان پیشنهاد دادم که صبحونه رو فردا کوه بخوریم

اونم مثل همیشه موافق و همراه شد و خیلی استقبال کرد

به خاطر شرایط جنگی اون قسمتی که می‌خواستیم بریم رو بسته بودن و مجبور شدیم بساط صبحونه رو تو دامنه سر سبز کوه پهن کنیم

به کمک برادرم که ۶ سال و ۶ ماه از من بزرگتر هست میز و صندلی ها رو باز کردیم و سفره رو آماده کردیم

مامانم هم رفت سراغ سرخ کردن سوسیس ها.

چند دقیقه که گذشت اثر وجود یه موجود دیگه نمایان شد

یه سگ خیلی سفید

احساس می کردی با وایتکس شسته شده

سفید سفید بود همون رنگی که من عاشقشم

شروع کرد به دلقک بازی و خود شیرینی روی چمن های سبز و شبنم گرفته و میون گل های زرد و آبی کمرنگ غلت می خورد

یکم بهش سوییس دادیم و چند دقیقه بعد خودش رفت سراغ یه شخص دیگه که تازه رسیده بود داشت وسایل شو از ماشین پیاده می‌کرد

جوری این سگِ دنبالش می‌کرد احساس میکردی صاحبشو پیدا کرده

تو همین حین مامانم تخم مرغ های نارنجی رو که بین دستمال های نرم گذاشته بود تا نشکنه رو از ظرف بیرون آورد و با چند تا ضربه سریع شکوندشون تو تابه

برادرم معتقد بود که چون کم روغن ریختی داره بوی سیمیت میگیره

و مادرم مدام داشت بهش میگفت نه ببین چقدر روغن ریختم

و برادرم با لحنی که اصلا قانع کننده نبود از املت های چربی که پسر خالم برای صبحونه آماده می‌کنه تعریف می‌کرد

انقدر اصرار کرد تا کلی روغن سرازیر شد تو تابه

سر سفره هم همش از این می‌گفت که روغن خیلی مهمه برای تخم مرغ

خنده دارِ

مطمئنم حتی اگه طعم خوبی نمی‌گرفت از خودش جانب داری می‌کرد و مدعی می‌شد که این بهترین سوسیس تخم مرغ دنیاست

مامانم از خاطراتش گفت

از اینکه همه آخر هفته ها می اومدن اینجا پیاده روی و کوهنوردی و همش بدو بدو می کردن

معتقد بود ما خیلی به غذا بیش از حد اهمیت می دهیم و الان باید به جای لقه گرفتن و تعریف از غذا تو مسیر سر سبز کوه قدم بزنیم و مسابقه دو بذاریم

مامانم عاشق ورزشه

عاشق فعالیت و طبیعیت

سکون تو همچین فضایی براش طاقت فرسا و حال به هم زن بود

اما اعتراض نمی‌کرد

وقتی تموم شد رفتیم کمی قدم بزنیم

تو مسیر دامنه کوه می‌شد کلی گیاه زیبا و خاص رو دید

من طبق عادت همیشگیم شروع کردم به درست کردن یه دسته گل

وقتی داشتم گل های وحشی رو دسته میکردم به حس پشت دسته گل های وحشی و قدرت تأثیر گذاری و زیبایی نهفته شون نسبت به گل های صاف و راست گلفروشی ها خیلی فکر کردم و برای هزارمین بار بهم ثابت شد که اونا خیلی زیبا تر از تصوراتم هستن و خیلی قشنگ تر از رز های شاخه بلند هلندین

مقاومت ، تاب آوری ، تمایز در عین زیبایی و تضاد رنگی بینشون دسته های وحشی رو خاص می‌کنه

تو مسیر برگشت از کنار مغازه هایی گذشتیم که وقتی داشتیم می‌رفتیم کوه بسته بودن

راستش اون موقع روز ساعت ۹ صبح هیچ وقت بیرون نمی رم

بخاطر همین دیدن تکاپو مغازه دارا و چیدن مغازشون برای شروع کار برام جالب بود

شاید با این تفکر کارشونو شروع میکردن که امروز به روز بدرد نخور لعنتیه مثل بقیه روزا و شاید به یه دید خوب به کسب و کار کوچیک و بزرگشون امید و انگیزه تزریق می کردن

نمی دونم اما قیافه هاشون خوب به نظر نمی رسید

شبیه مریضی بودن که هزار تا دستگاه بهش وصله فقط برای اینکه پلک بزنه و فقط خودش می‌دونه حالش چقدر بده و فقط خودشه که بیشتر از همیشه دوست داره دوباره بتونه آزاد و رها نفس بکشه

امیدوارم بهار بعدی ، زندگیمون هم مثل طبیعت جون دوباره بگیره

راستش بعد این همه سختی این کوچکترین سهم ماست

به نظرتون ممکنه یه روزی ما شکوفا بشیم اما به جای گل های رنگی تو طبیعت سرد و خشک زمستون قدم بزنیم؟

به نظر من آره

بهار و پاییز و زمستون و تابستون نداره

حال دل ما اگه خوب باشه سرد ترین سرما هم تبدیل میشه به گرمای هیجان انگیز کنار شومینه زغالی خونه لعیا جون

دسته گل اون روزم (تا چهار روز توی یه لیوان شیشه ای کنار کابینت آشپزخانه زنده موند البته فکر کنم زندگی نباتی داشت چون اصلا شاد به نظر نمی رسید)
دسته گل اون روزم (تا چهار روز توی یه لیوان شیشه ای کنار کابینت آشپزخانه زنده موند البته فکر کنم زندگی نباتی داشت چون اصلا شاد به نظر نمی رسید)

راستی شاید یه روز داستان لعیا رتعریف کردم