لحظه ای که همه چیز شروع خواهد شد




انگشتان یخ زده ام را به دیواره های لیوان کاغذی می چسبانم تا گرمای نسکافه در هوای پاییزی، بی خود حدر نرود، حتی نمی خواهم آن بخاری که از سطح آن متصاعد می شود را از دست بدهم و سرم را به لیوان آنقدر نزدیک می کنم تا سینه ام از عطر قهوه اش پر شود و صورت سرمازده ام نیز از حرارتش آرام گیرد.

در آن لحظه ی جادویی به هیچ چیز فکر نمی کنم، انگار تمام اتفاقات زندگی ام از همان مکانی که در آن حضور پیدا کرده ام، شروع خواهد شد و من می بایست در انتظار لحظه ای باشم که تمام عمر منتظر آن بوده ام.

این حادثه چه بود ؟

نمی دانستم، اما چیزی به من می گفت در آن عصر پاییزی، وقتی که هوا دارد آرام آرام تاریک می شود و چراغ های پیاده رو، نور خود را روی سنگ فرش های پوشیده از برگ های خشک می تابانند، یک نفر دست می گذارد روی شانه ام و من را با اسم کوچکم صدا خواهد زد.




30 خرداد 1400

علی دادخواه