تاریخ فراموشمان خواهد کرد

همواره از خواندن وقایع تاریخی حیرت میکنم که تا چه اندازه این مکتوبات پیشین ، سرد و فراموشکار است ، رنج هایی که زمانی مردمانی بدبخت با آنها تا قهقرای فلاکت و تیره روزی رفته اند در چند خط ساده و کوتاه خلاصه میشود ، مردمانی که با دستانی خالی در مقابل بزرگترین جنایتکاران تاریخ ایستادند و به حیوانی ترین شکل ها کشته شدند و تنها کلمه ای از رنج آنها در مکتوبات نوشته شد ، این امر تا حدودی برای من وحشتناک است چرا که به عینه میبینم برای آیندگان یحتمل رنج های این زمانی من بسیار کوچکتر از آنچه میپندارم‌ به نظر خواهد آمد و یقینا آنها نیز همانگونه که من از سر رنج های بیشمار نسل پیش تنها با چند خط گذشته ام از رنج های من خواهند گذشت

بر همین اساس همواره تاریخ را بیرحم میخوانم و یقین دارم این بی رحنی به ما نیز سرایت خواهد کرد ، اما در تمام جوامع و تاریخ ها که نظر کنیم تنها چیزی که به وضوح میتوان یافت راهکار های فرهنگ های مختلف برای بیرون آمدن از زیر یوغ بردگی و استبداد بوده از روسیه و انقلاب فرانسه تا مشروطه در ایران و پیش تر در عثمانی که هر یک به گونه ای کوشیدند آزادی خویش را بازگردانند و از زیر ستم و زور بیرون آیند ، در این میان تعداد زیادی مردند ، تبعید شدند و زندگیشان ویران شد و عمرشان به تباهی کشید اما اگر واقع بینانه بنگریم تقریبا هیچکدام به یاد آورده نمیشوند و تنها راه های مقابله آنها با ظلم در تاریخ نگاشته میشود.

از این روست که ادبیات متولد میشود و شاید بیشتر به حال و احوال رنجور این وقایع و مردمان آن بپردازد ، خود من شاهنامه را اینگونه میبینم با آنکه هنوز کامل آنرا نخوانده ام اما تا همینجا به تکرار وقایع آن فکر کردم روی کار آمدن استبداد سقوط و باز روی کار آمدن که در تاریخ نیز کاملا برجسته است حکومت هایی که ابتدا با نام آزادی و زندگی بهتر روی کار آمدند و سپس کاملا رویه ای جدا اتخاذ کردند حال در اینجا میخواهم داستان به پادشاهی رسیدن فریدون را از دیدگاه خود برایتان کم و بیش تعریف کنم و بگویم ماجرا به طور کلی از چه قرار بوده :

فریدون روزی که کاخ ضحاک را غصب کرد و در آنجا با شهرناز و ارنواز به سخن گفتن پرداخت ، ضحاک در شهر یا کشوری دیگری بود که خبر غصب کاخ به او رسید و سپاهیانش را جمع کرد تا به سوی فریدون جوان بتازد آنجا بود که در راهی از شهر،  جنگی عظیم شکل گرفت که داستانش مفصل است

به طور کلی فریدون با زره و لباسی مبدل به کاخ خود که فریدون در آنجا سکونت داشت رسید و خواست با خنجری شهرناز و ارنواز که در حال همصحبتی با فریدون بودند را بکشد که همان لحظه فریدون متوجه شده و همانند شیری به سوی فریدون جست میزند و با گرز گاو سر ، خود ضحاک را در هم مشکند

و پیش تر که ضربه دوم را بر سر ضحاک فرود آورد و او را بکشد سروش خجسته که فرشته ای آسمانی و پیام آور بوده ظهور کرده و به فریدون دستور میدهد از کشتن ضحاک امتناع کرده و او را در کوه دماوند اسیر کند

حال از گفتن این داستان خواستم از دیدگاه خودم یحتمل مفهوم مورد نظر این داستان را بگویم — به عقیده من سروش و به طور کل فردوسی بنا کرده که بگوید اگر فریدون ضحاک را میکشت و بر تخت او مینشست که تفاوتی با او نمیکرد و باز همان فساد و ظلم را تنها در قامتی دیگر و با رویکردی دیگر ادامه میداد اما فریدون برای کشستن ضحاک نیامده بود ، بلکه آمده بود جور و ستم و تباهی را از مملکت دور کند و پایه خوی بد را فرو افکند ، در حقیقت تفاوت او همین بوده که فریدون نام گرفته است همانگونه که خود فردوسی میگوید:

«فریدون فرخ فرشته نبود

ز مشت و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی

تو داد و دهش کن فریدون تویی»

در واقع فریدون به علت اسارت ضحاک نام نیکو نگرفت بلکه به علت کندن پایه های ظلم و فساد در جامعه و کشور فرد نیکو و بزرگی یاد میشود —

به عقیده من تاریخ هم همین را به ما می آموزد ملت ها و وقایع بر اساس خون و کشته شدن و رنج به یاد آورده نمیشوند بلکه به علت تاب اوری و یافتن راهی برای بیرون آمدن از زیر ظلم و ستم و فروافکندن تباهی و تیرگی در تاریخ نگاشته خواهند شد آیندگان رنج ما را فراموش خواهند کرد و حتی داستان ما را در چند خط کوتاه خواهند خواند اما هیچگاه فراموش نخواهند که که فرهنگ و افکار جامعه چه راهی را جست و چه کرد ….

پ.ن: منظورم از مدت مدید در پست قبل یک روز بود 😂😁

پ.ن۲: دوستان اگر در ذکر داستان شاهنامه جایی خطا کردم حتما بهم گوشزد کنید تا اصلاحش کنم.

پ.ن۳: امیدوارم حال همتون خوب باشه و حال هممون خوب بشه ✌🏻🌿🌹