تو این مدتی که نبودم...

چیزی به ذهنم نمیاد. چیزی به ذهنم نمیاد. نویسندگی از یادم رفته و افتادم یه جای دور و ساکت. نمیدونم چطور این همه فکر رو منسجم کنم. شاید بتونم بار دیگه از زندگیم بنویسم. شاید بتونم برای یک بار دیگه قدرت قلمم رو نشون بدم. من باید با خودم کلنجار برم.با خودم بجنگم. انرژی زیادی مصرف کنم. ولی باید بنویسم. نوشتن همیشه برای من جزئی از زندگی بوده و هست. نوشتن یعنی خود زندگی.

از گذشته بیاموز اما بار آن را بر دو‌ش نکش. چراغ را اگر پشت سرت نگه داری، جلو پایت را تاریک می کند.

تجربه کردم
تجربه کردم

عکس بالا مقدمه ی خوبی برای شروع صحبت کردن با شماست. پدرم مکانیک صنعتی و مادرم معلم بود. هر دو بعد بازنشستگی هم چند سال به کارشون ادامه دادن و تا امسال که بصورت خود خواسته بلاخره بازنشست شدن. خواهرم هم پرستار شد و از پارسال اون هم مشغول به کار شد.

زندگی خانواده ی من اغلب در کار خلاصه میشد.

و اما من که از دوران نوجوانی در پیمانکاری پدرم کار می کردم و به مرور تجربه هایی کسب کردم که امروز تو 30 سالگی نتایج فداکاری هاشو فهمیدم. بعد از دوران خدمت سربازی جذب شرکت کاغذسازی شدم و جمعا حدود 10 سال تو این شرکت فعالیت داشتم.

عوامل زیادی دست به دست هم دادن که آروم آروم از محیط شرکت متنفر بشم.

1.با تغییر مدیریت جو شرکت به سمت زیرآب زنی و جاسوس بازی رفت.

2.حقوق کم

3.کار زیاد و مسئولیت سنگین

4.احترام قائل نشدن برای تخصص و مدرک

5.قرار گرفتن در یک شرکت مرده و بدون پیشرفت

و...

خلاصه...

من بعد از 10 سال کار کردن در کاغذسازی تصمیم مهمی برای زندگیم گرفتم. 1 ماه مطالعه کردم و اطلاعات و دانش خودم رو ارتقا دادم. مصاحبه کاری تو یکی از بهترین شرکت های منطقه دادم. بعد از یک هفته بهم گفتن که استخدامی و روز اول خرداد 1404 شروع به کارم بود.

شرکت تولید MDF، روکش هایگلاس و ملامینه با صنعت روز دنیا واقعا وسوسه انگیز بود. حقوق بهتر اما کار زیاد و نظم و قانون بیشتر که چالش خوبی برای من میشد.

هفته ی اول واقعا برای من سخت بود. از محیط جدید و آدم های جدید احساس غریب بودن بهم دست می‌داد. من این تجربه رو دوران خدمت داشتم و میدونستم که این حس گذراست و با زمان دادن همه چی به روال عادی بر میگرده و بیشتر جا میوفتم و همین طورم شد.

یادمه روزای اول از رفتنم پشیمون و کمی از کار اذیت شده بودم. گوشیم زنگ خورد و فامیلمون بود. یه مرد 65 ساله که مرد دنیا دیده ای بود و من و اون یه جورایی رفیق هم بودیم. گفت خوشحالم برات که رفتی دنبال پیشرفت و نقطه ی امنت رو ترک کردی و از شرایط کار پرسید. یه جمله گفتم: راضیم ولی سخته. بهم گفت: اگر تا موقعی که جوونی سختی نکشی پس کی میخوای سختی بکشی؟! همین جمله باعث ادامه ی من شد.

به عنوان کارشناس مکانیک به سرعت ارتباط خوبی با همکارام گرفتم و رئیسم الان خیلی بهم اعتماد داره و منو یه جورایی جانشین خودش میدونه و در حال حاضر این چرخدنده ی کوچک تو صنعتی بزرگ خودش رو جا کرده و به امید روزی که به جاهای بهتر برسم.

من از یک جای تاریک به سمت نور حرکت کردم. اگر چه مسئولیت بیشتری روی دوشم افتاد ولی رضایت قلبی سراسر وجودم رو گرفته و خودم رو یه آدم زنده و پویا میبینم.

صبح تا عصر سرکارم و بعد ظهر استراحت مختصری میکنم. متاسفانه خاموشی برق دقیقا از ساعت 6 تا 7.30 عصر خورده و زمانیه که من تازه خسته و کوفته از سرکار اومدم. تو این گرمای خوزستان واقعا ضدحال ترین اتفاق همینه. خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه.

شب های اگر انرژی داشته باشم باشگاه میرم و اگر نداشته باشم کمی راجع به صنعت مطالعه میکنم و نقشه های خط تولید رو بررسی میکنم. در نهایت هم کارهای خونه مثل خرید و نظافت باغ و... رو انجام میدم.

آخر شب ها هم با دوستان جمع میشیم و چند دست مافیا می‌زنیم. بعضی از شب ها شبگردی میکنیم. بعضی از شب ها هم گیم می‌زنیم. البته این روزهای مرداد ماه شب ها شرجی میشه و مجبورم بعضی از اوقات تو خونه بمونم و فیلم و سریال نگاه کنم.

بعد از دو ماه سرکار رفتن و زندگی روتین، یکی از رفیقام تماس گرفت که تور رفتینگ شهرکرد جور کرده و اصرار که باید منم بیام. با دوستان به مقصد تور شهرکرد 3 روزه از اهواز راه افتادیم. فقط خواستیم حتی شده برای 3 روز، از این جهنم فرار کنیم.

نمیخوام این پست خیلی طولانی بشه پس سر فرصت به صورت دقیق داستان سفرم رو مینویسم. خلاصش اینه خیلی خیلی خوش گذشت🙂

امیدوارم این روز ها هم برای شما به وفق مرادتون باشه و همیشه شاد و پرکار باشید. از زندگی لذت ببرید و خودتون مرتب به چالش بکشید. هیچ خبری نیست. این ذهن و بدن یه روزی از بین میرن و این تنها حقیقت این جهانه و شما باید یک روزی تصمیم بگیرید و که با ترس هاتون مواجه بشید و مسیری که دلتون میخواد رو شروع کنید و مهم ترین نکته ای که من همیشه و همیشه برای هر عزیزی که ببینم میگم اینه که " چیز های خوب به مرور ساخته میشن"

من باور دارم که بهشت زمین در نحوه ی نگاه مثبت ما به زندگیست شما چطور؟؟

با دوستان قدیم و جدید
با دوستان قدیم و جدید

ه.