نوشتههای یک تناقض
قفس...

در جدالی در میان عقل و قلبم در بدن...
وارهم از تن مرا بندی نباشد در وطن!
عقل گوید پر بگیرم دل بخواهد در قفس...
ماندهام بین سری سبز و دلی خون باختن!
مرغکی آوازخوان است روح سرگردان غم...
چون همی یک شعر ناب است یار شیرین جان من!
چون خزان خانه ات دیدن، همه راهی شدن...
کوچ؟ هرگز .تا تو باشی برگ ریزان، هم قدم!
من نشد گویم که گرمای تنت آن من است...
چون نفهمیدی که میلرزد ز سرما این کفن؟
چون ندیدی قامت رنجیده از هجر مرا؟
چون نفهمیدی که ترسم زین رهایی زیستن؟
هان مرا در قلب و جسم و جان و روحت قفل کن...
قفل کن راهی نمیدانم جز این تن بافتن!
قصدم از پرواز ،آزادی مطلق بوده است...
حبس آغوش تو اما کم ندارد از وطن!
_کمند(حدیثه پنبهچی)
مطلبی دیگر از این انتشارات
دختر و گربه کوچولو
مطلبی دیگر از این انتشارات
فاصله ی قلب ها!
مطلبی دیگر از این انتشارات
گم گشته در خاطراتی مبهم