پرندهای در آبی چشمانت
دوست داشتم پرنده میشدم و در آبی چشمانت به پرواز درمیآمدم تا بر بام دلت مینشستم و شب ها نظاره گر لبانت بودم که چگونه مِی مینوشی و صبح ها چگونه بر همان لبانت رژ قرمزت را میسابی و چای تلخت را شیرین میکنی. دوست داشتم پرندهای در آبی آسمانت باشم تا گام به گام با کفش های مشکی پاشنه بلندت، در بلندای آسمان پر پر میزدم و درست جای آن گلی را که میکَنی و بو میکُنی را تُک میزدم و گهگاهی دزدکی لحظه ای شانههایت را لمس میکردم . در خیالاتم همچین لحظهای را بارها متصور شدهام اما آن پرنده من نبودم که به پرواز درآمد، من هربار تا به خود آمدم دیدم که به در و دیوار و درخت این شهر پرهایم گیر میکند و پوستم کنده میشود و دریغ از اینکه یک بار بر بام دلت بنشینم و زیباترین آواز را برای تو سر دهم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
Art class
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو خواهی مُرد اما..
مطلبی دیگر از این انتشارات
قصهی نجات قلبهای دوده گرفته