چراغ قرمز زندگی

باران از صبح می‌بارید. نه آن‌طور که شهر را بشوید؛ نه. بارانی لجوج، ریز و سمج، که گرد و خاک را فقط جابه‌جا می‌کرد و به گل تبدیل می‌کرد.

خیابان جمهوری مثل لاشه‌ی بزرگی بود که ماشین‌ها دورش حلقه زده بودند و به کندی می‌جنبیدند. بوق‌زدن‌ها مثل طعنه‌هایی بودند که هیچ‌کس حوصله شنیدنش را نداشت.

امیر آرنجش را روی لبه‌ی شیشه گذاشته بود و با انگشتانش بی‌قرار روی فرمان ضربه می‌زد. چشم‌هایش قرمز، صورتش خسته، و خط فکش از شدت فشار دندان‌ها سخت شده بود. هوا شرجی و سنگین بود؛ درست مثل مشکلاتی که مدام روی سرش تلنبار می‌شدند.

در همین لحظه، گوشی‌اش لرزید.

زنگ اول – فرزند

اسم پارسا آمد روی صفحه. امیر بدون نگاه کردن، جواب داد.

— «بابا؟ صدات میاد؟»

امیر با کلافگی گفت:

— «آره پسرم، بگو…»

صدای کودک پر از معصومیت بود، اما در لحنش چیزی از واقعیات تلخ شهر هم پیدا بود؛ مثل بچه‌هایی که زودتر از سن‌شان بزرگ می‌شوند:

— «بابا، امروز خاله از مدرسه زنگ زد… گفت نقاشی‌هامو بزنیم روی دیوار. میای ببینی‌ش؟ مامان گفت شاید دیر برسی.»

امیر در دلش آه کشید. چراغ‌های قرمز پشت ماشین‌ها توی قطرات باران شکسته می‌شدند و در چشمانش می‌سوختند.

— «هستم پسرم… هستم. فقط این خیابون لعنتی نمی‌ذاره تکون بخورم.»

پارسا آهسته گفت:

— «باشه بابا. فقط زود بیا… همه باباها اومدن.»

این جمله مثل گلوله‌ای کوچک در قلب امیر نشست. انگشتانش لرزید.

— «میام پارسا. قول می‌دم…»

اما بوق ممتد یک راننده کلافه پشت سر، حرفش را برید. امیر به عصبانیت برگشت.

قطع کرد.

همین یک تماس کافی بود تا یادش بیفتد که چقدر کم برای پسرش بوده. چقدر در این شهر آدم‌ها از عزیزترین چیزهایشان جا می‌مانند، فقط چون خیابان‌ها، مدیرها، اقتصاد و روزگار هرکدام دستی در خراب کردن دارند.

زنگ دوم – مدیر

این‌بار صدای زنگ خشک و رسمی بود. اسم «رستگار» روی صفحه افتاد.

امیر زیر لب گفت: «لعنت… الان دیگه چی؟» و جواب داد.

— «سلام امیر. وقت داری؟»

امیر تلخی‌اش را پنهان نکرد:

— «نه واقعاً. تو ترافیک گیرم. کارم چیه؟»

صدای رستگار مصنوعی بود؛ از همان‌ها که آدم را یاد پیام ضبط‌شده می‌اندازد:

— «ببین… جلسه امروز که نیومدی—»

— «خواستی بیام بال دربیارم؟ خیابون بسته بود.»

— «من درکت می‌کنم امیر. ولی… شرکت در شرایط سختیه. می‌دونی نیرو کم کردیم؟»

امیر ساکت شد. انگار کلمات توی گلویش تبدیل به سنگ شدند.

— «می‌دونی یعنی چی؟»

رستگار مکث کرد:

— «موقعیتت… حذف شده.»

امیر لبخند عصبی زد. از همان‌هایی که فقط وقتی همه‌چیز از کنترل خارج می‌شود روی صورت آدم می‌آید.

— «موقعیتم حذف شده؟

آره… آدم‌ها توی این شهر فقط «حذف» می‌شن.

از کار، از خانواده، از زندگی…

همه‌چی می‌ریزه سرشون، بعد یکی مثل تو با یک جمله می‌بُرّه همه‌چیو؟»

رستگار درمانده:

— «امیر، دست من—»

— «نه. دست تو نیست. ولی صدای توست که می‌گه برو.»

بدون خداحافظی قطع کرد.

چیزی در شکمش فرو ریخت. شکستی آرام، اما ماندگار.

زنگ سوم – دوست

زنگ سوم صدایی شاد داشت؛ ناهمخوان با روز، ناهمخوان با خیابان.

مانی بود.

— «داداش؟ شنیدم اخراجت کردن.»

امیر خیره شد به شیشه‌ی بخارگرفته.

— «آره.»

— «ببین رفیق… این شهر آدمو له می‌کنه. ولی ماها همیشه یک جوری جمعش کردیم. یادته پارسال چی شد؟ نگفتم زندگی همیشه یه راه رد می‌کنه؟»

امیر آرام و سرد:

— «خسته‌ام مانی. راه رد می‌کنه، اما ما دیگه توانش رو نداریم.»

مانی ساکت ماند. بعد نرم گفت:

— «اگه بخوای یه کار پیدا می‌کنم. کم، ولی ثابت. مهم اینه که وای نمیستی.»

امیر تحت‌تأثیر قرار گرفت، ولی نه آن‌قدر که خشم ته‌نشین شده‌اش را حل کند.

— «باشه… بعداً حرف می‌زنیم.»

قطع کرد.

حس کرد شهر برای دو ثانیه ساکت شد؛ فقط برای دو ثانیه. بعد دوباره بوق، باران، آدم‌هایی که هیچ‌کدام حال همدیگر را نمی‌فهمیدند.

زنگ چهارم – مادر

وقتی اسم «مامان» روی صفحه افتاد، انگار دنیا مکث کرد.

انگار سکوت، جای باران را گرفت.

امیر آهسته جواب داد:

— «الو مامان…»

صدایی که آمد، آرام بود، نرم بود، و بوی خانه می‌داد:

— «پسرم… امروز دل‌شوره داشتم. خوبی؟»

امیر لبش لرزید. برای اولین‌بار در تمام روز، صدايش شکست:

— «نه مامان… امروز… خیلی سخت بود.»

— «آرام حرف بزن پسرم. صدات می‌لرزه.»

امیر سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. شهری که لحظه‌ای قبل دشمنش بود، حالا فقط یک تصویر محو پشت شیشه شده بود.

— «مامان… اخراج شدم.»

چند لحظه سکوت…

بعد صدای مادر، مثل مرهمی که آهسته روی زخم گذاشته شود:

— «تو توی زندگی کم زمین نخوردی؟ هر بار بلند شدی. این یکی هم می‌گذره. تو کار بلدی، انسان درستی. روزگار بد ذات شده، تو نشو.»

امیر یک‌نفس عمیق کشید. گرم. طولانی.

— «مامان… صداتو که می‌شنوم انگار همه‌چی آروم می‌شه.»

مادر خندید، آن‌طور که فقط مادرها بلدند:

— «پس امشب بیا خونه. غذا سر میز منتظرته. حرف می‌زنیم… هیچ درِ بسته‌ای نیست که باهم باز نکنیم.»

امیر آرام گفت:

— «چشم.»

همین که تماس قطع شد، ترافیک از جا تکان خورد.

نه ناگهانی؛ مثل شروع دوباره زندگی پس از یک توقف طولانی.

ماشین‌ها راه باز کردند، خیابان نفس کشید و باران کمتر شد.

امیر دنده را زد و حرکت کرد.

در دلش گفت: «شاید هنوز امیدی هست… اگر حتی یک صدا در دنیا باشد که بگوید: مامان همیشه کنارته.»