حقیقتِ دستکاریشده با کمی تخیل
چرا بعضی چیزها فقط در شب معنا دارند؟

شب، آن روی دیگر روز است؛ نه فقط از نظر نور و تاریکی، بلکه از منظر معنا، احساس، و تجربه. بعضی چیزها هستند که تنها در شب معنا پیدا میکنند؛ نه بهخاطر فقدان نور، بلکه بهخاطر حضور چیزی که روز با تمام روشنیاش نمیتواند آن را حمل کند: سکوت. وقار. خلأ. سایههایی که حقیقت را پنهان نمیکنند، بلکه آن را آشکار میسازند.
در روز، همهچیز در برابر نگاههای دیگران است. کلمات، رفتارها، حتی افکار ما در معرض تابش خورشید و قضاوت عمومیاند. ولی شب، صحنهی خصوصیتری فراهم میکند؛ انگار جهان کوچکتر میشود و آدمی بیشتر با خودش تنها میماند. شاید به همین دلیل است که دردهای کهنه در نیمهشب بیدار میشوند. دلتنگی، حسرت، عشقهای تمامشده، رؤیاهای بر باد رفته، همگی در سکوت شب سر برمیآورند، در حالی که در روز جایی برای شنیده شدن ندارند.
شب، زبان دیگری دارد. زبان نجوا و مکاشفه. شعرهایی که در روز کلیشه و زیادهروی بهنظر میرسند، در شب عمق پیدا میکنند. مثلاً جملهی سادهی «دلم برایت تنگ شده» در ظهر یک روز کاری شاید فقط یک پیام معمولی باشد، اما همین جمله در ساعت دو نیمهشب میتواند لرزه بر جانت بیندازد. چرا؟ چون شب، آنچه را درون ماست تشدید میکند. صداها واضحتر، سکوتها کشدارتر، و اشتیاقها واقعیتر بهنظر میرسند.
بعضی عشقها فقط در شب معنا دارند؛ چون در روشنایی روز طاقت آشکار شدن ندارند. بعضی اشکها فقط در تاریکی جاری میشوند؛ چون نمیخواهند دیده شوند. بعضی حرفها فقط در دل شب گفته میشوند؛ چون شب، قاضی نیست، شنونده است.
حتی تنهایی هم در شب شکل دیگری دارد. تنهایی در روز شبیه نادیده گرفته شدن است، اما در شب شبیه بازگشت به خویشتن. شب، انسان را از زرقوبرق روزانه بیرون میکشد و در آینهای تار و تاریک، خود حقیقیاش را به او نشان میدهد.
شاید به همین خاطر است که دعاها، اعترافها، رؤیاها، و تصمیمهای بزرگ، اغلب در دل شب اتفاق میافتند. آدمها نیمهشب تصمیم به تغییر میگیرند، یا عاشق میشوند، یا مینویسند، یا میگریند. گویی شب اجازه میدهد چیزهایی از جنس درون، برای لحظاتی در جهان بیرون ظهور پیدا کنند.
در شب، زمان کش میآید. دقیقهها طولانیتر بهنظر میرسند، خاطرات زندهتر میشوند، صداها عمق پیدا میکنند. حتی نور چراغ مطالعه، یا صدای یک موسیقی آرام، میتواند در شب تأثیری داشته باشد که در روز هرگز ندارد. شاید چون شب، خلأ دارد؛ و این خلأ، بومِ سفیدیست که ذهن و روح ما آزادانه روی آن نقاشی میکنند.
بههمین دلیل است که بعضی چیزها فقط در شب معنا دارند. چون شب، جا دارد. جا برای حس کردن. برای اندیشیدن. برای شکست خوردن و دوباره برخاستن. برای صداقت. برای آنچه که نمیخواهیم یا نمیتوانیم در روشنایی روز بروز دهیم.
شب، مأمن آن چیزیست که از چشمها پنهان مانده؛ و شاید به همین خاطر است که بهرغم همهی تاریکیاش، روشنترین لحظههای انسان در دل شب متولد میشوند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
قبرستان؛ جایی که زندگی جرأت ورود ندارد
مطلبی دیگر از این انتشارات
در کوچه خلوت منتهی به کوه
مطلبی دیگر از این انتشارات
من آن آسمانم که زمین چنگم می زند