آن شب آسمان را قرمز کردند - داستانی کوتاه از کشوری خیالی

اما جواب بی‌زبان ها چه؟ آسمان را قرمز کردیم. گذشته را نابود کردیم. آینده چه؟ بی‌شک سوالات مهمی بود. اما جوابی از سوی پادشاه نیامد. سکوت محض و تهدید خالص بود. خون بود و خون و خون. آن شب آسمان را قرمز کردند.


روایت است روزی از تاریخ پادشاه کشور لابسانی در کاخ خود در آرامش مشغول تفکر بود. تفکر پادشاه شامل تمامی مسائل مهم کشور از جمله تعداد روزهای باقیمانده تا تعطیلات و عیش و نوش والامقام بود.

آسمان شهر تیره و تاریک و غرق سکوت منتظر اتفاق مهمی بود. حتی پرنده‌ای بر این افق پهناور زحمت بال زدن به خود نمی‌داد. پادشاه در صندلی شاهانه خود جا گرفته بود و منتظر مشاور خویش صفحات روزنامه ملی را ورق می‌زد. با دقت یک شاه بلند مرتبه خبرهای روز را مرور می‌کرد و به کشور و کشورداری خویش می‌بالید. تیترهای خبر یکی پس از دیگری از جلوی چشمانش رد می‌شدند و او را غرق شادی و غرور می‌کردند.

«کشور در بهترین شرایط خود در کل تاریخ است»

«تدابیر پادشاه بزرگمان تورم را به پایین ترین سطح آورده است»

«مردم از شدت رضایت هر شب ساعت ۲۱ به بعد آواز شادی می‌خوانند و از شاه بزرگمان تشکر می‌کنند»

پادشاه از قلم این خبرنگاران متبحر لذت فراوان می‌برد و از انتخاب‌های خود راضی بود. به راستی که مدیر خوبی برای روزنامه ملی و تمامی خبرگزاری‌ها انتخاب کرده بود. نگاهی به آسمان از پنجره پهناور اتاقش انداخت. ساعت ملاقات با مشاور خودش فرا رسیده بود.

مشاور با عجله وارد اتاق شد و بوسه‌ای بر دست پادشاه نهاد. در چهره او ترس و هراسی سهمگین دیده می‌شد. پادشاه متوجه این تغییر در رفتار او شد و از او خواست بر صندلی بنشیند. مشاور با قدم‌هایی مشوش فقط در اتاق قدم می‌زد.

پادشاه با عجله گفت: «چه شده است ای مشاور. مرا هم نگران کردی.» مشاور در مقابل پنجره ایستاد. نگاهی به بیرون انداخت و پنجره را گشود. سکوت اتاق در لحظه‌ای در هم شکسته شد و صدای فریاد مردم از جلوی ورودی کاخ و خیابان‌های اطراف به داخل اتاق طنین‌انداز شد.

پادشاه لبخندی زد، دسته بر شانه مشاور گذاشت و گفت: «نکند بخاطر این سر و صدا‌های اضافی به دلت نگرانی راه دادی. چیزی نیست ای مشاور من. دشمنان و خائنین دسیسه‌ کرده‌اند. امان از دست این دشمنان خارجی. تحمل پیشرفت ما را هیچوقت نداشته‌اند. بزودی حل می‌شود.» مشاور که تغییری در حالت چهره و نگرانی‌هایش ایجاد نشده بود گفت: «اما چطور قرار است حل شود پادشاه؟ کاخ را محاصره کرده‌اند. تمام خیابان‌های شهر در دست این دشمنانی هست که می‌گویید. ظاهرا دشمنان زیادی داریم.»

لبخند جای خود را به خشمی از نارضایتی در چهره پادشاه داد. پادشاه دوباره نگاهی محبت‌آمیز به مشاور انداخت و گفت: «شمشیر و تفنگ هم مثل خیلی چیز‌ها به دلیلی ساخته شده‌اند ای مشاور. شما نگرانی تفکر درباره کشور داشته باش. افراد اهل عمل خودشان استفاده از ابزار را بلدند.» سکوتی طولانی بر اتاق حکفرما شد. مشاور در تعللی عمیق گرفتار شد. با وجود چهره سرشار از ترس رو به پادشاه کرد و گفت: «ای پادشاه خردمند،‌ آن دستی که به سوی مردم خودش شمشیر و تفنگ می‌کشد، روزی سست خواهد شد. سلاح بر زمین خواهد گذاشت. اما سلاح همیشه بر زمین سرد و غرق خون باقی نخواهد ماند. کسی پیدا خواهد شد. آن روز دیگر اسلحه به سمت مردم هدف گرفته نشده است.»

مشاور بعد از پایان سخنانش اتاق را ترک کرد. ضرورتی بر حضور بیشتر نمی‌دید. پادشاه را در پژواک کلمات عمیقش رها کرد و در سکوت خویش تنها گذاشت. پادشاه بعد از چند دقیقه‌ای نشستن در سکوت، همانطور که بر صندلی خویش تکیه داد بود، تلفن اتاق رو برداشت و شماره‌ای را گرفت.

فرد آن طرف خط فورا تلفن را برداشت. پادشاه با صلابت گفت: «مشاور در حال ترک کاخ است. اینطور که پیداست یک شهید در راه عظمت کشور دیگر قرار است به لیست اضافه شود. مشاور را به مسیر درست هدایت کنید و شمشیر‌ها را از غلاف رها کنید. به این دشمنان خارجی لحظه‌ای فرصت ندهید.»

آسمان تیره به رنگ سیاه پرتو‌های قرمز به خود دید. قرمز به رنگ خون پهنه آسمان را به سرعت درنوردید. رنگی جز قرمز نبود. صدایی جز فلز شمشیر، تفنگ و ناله نبود. تنها امید بود. بارقه‌ای باریک از امید در دل‌ها. انتظاری طولانی برای رنگ آبی.