«ایران نامِ دیگر من است»
احساس میکردم.
صبحها که پنجره را باز میکردم،
باد خنک روی صورتم میخورد و من مدتی میایستادم،
فقط به سایهی درختها نگاه میکردم و هیچ کلمهای در ذهنم نبود.
صدای پرندهها، صدای ماشینها، حتی صدای پای خودم روی سنگفرش،
همه جور حس عجیبی میدادند؛ انگار دنیا دارد آهسته نفس میکشد.
گاهی وسط حرف زدن با کسی،
ناگهان متوجه میشدم که چیزی بین ما فاصله دارد،
نه آنطور که دیده شود، بلکه آنطور که حس میشود؛
مثل فاصلهای ناپیدا که با هیچ دست و زبان پر نمیشود.
شبها روی مبل مینشستم، چای داغ دستم بود،
و نگاه میکردم به چراغهای کوچک خیابان بیرون،
به آدمهایی که عجله داشتند و من هیچ عجلهای نداشتم.
دلمشغولیهایم کوچک و بیاهمیت به نظر میرسیدند،
اما همانها قلبم را به هم میریختند و ذهنم را پر میکردند.
میدانستم که بعضی چیزها را نمیتوان گفت،
حتی نمیتوان فهمید،
اما میتوانی آنها را حس کنی،
مثل وزش باد، مثل بوی خاک بعد باران،
مثل چیزی که همیشه بوده، اما همیشه پنهان مانده است.
و در همان سکوت، کنار خودم،
میفهمیدم که تمام این لحظهها،
همه این حسهای کوچک و پراکنده،
جزئی از زندگیاند و من تنها کسی هستم که میتواند آنها را با خودش حمل کند.
نگاه مرگبار
پوچ و توخالی
کمک!