افکار یک تروریست مسلح.

شاید باید کلامی حرف بزنم، نطقی پرطمطراق و کلماتی که از دهان من بزرگترند. شاید باید کلمات را داستان کنم و بعد بخورد بقیه بدهم. شاید باید به سکوتم ادامه بدهم و در خلوت‌های شبانه‌ام در میان گریه‌هام آنها را عوق بزنم. شاید باید با کمی ناز و ادا آن را‌در حلق دوستانم بریزم. شاید باید.

شاید باید مُرد. مُرد، شاید باید مُرد.

چشمانم را باز می‌کنم سوزش دوباره‌ی چشمانم و قفسه‌ی سینه‌ای که از ترس مثل یک کودک نوپا می‌زند. دوباره همان خواب: خوابگاه، گیس‌های گیر کرده لای انگشتانِ مردی که نمی‌دانم کیست. التماس‌های سرپرست و جیغ‌های بچه‌ها.

چشمانم را دوباره می‌بندم من به این کابوس شبانه عادت کرده‌ام. چشم می‌بندم و عکس تمامِ آدم‌هایی را می‌بینم که هیچ‌گاه از نزدیک ندیدمشان ولی در مراسمات شبانه‌ام بارها براشان گریسته‌ام.

چشمانم را می‌بندم و‌ عوق می‌زنم. عوق می‌زنم و گریه می‌کنم. در میان هق‌هق‌هام به رویاهای برباد رفته فکر می‌کنم. به چشمان به‌زور بسته شده. به مادرهای گریان. به عکس‌هایی با نوار سیاه. به مردن. به تبعید. به اعدام. به واژه‌هایی که اگر فرزند خاورمیانه نبودم هیچ‌گاه بهشان فکر نمی‌کردم.

فکر می‌کنم و نفرین می‌کنم به ساعت شومی که نطفه‌ی دردناک‌ام بسته شد، به لحظه نحسی که در این جبر پر از بلا و کابوس پا گذاشتم. به آن دمی که پستان به دهان گرفتم و زنده ماندم. ای کاش هیچ‌گاه به دنیا نمی‌آمد که این همه مرگ را با هم تجربه کنم. نفرین تمامِ خدایان به آن ساعت که زاده شدم برای زندگی ولی تمامِ روز‌هاش با مردن سپری شد. ما قرار بود یک‌بار بمیریم ولی من تا الان سی‌هزار باری مرده‌ام ولی هنوز هم صبح بیدار می‌شوم و چای دم می‌کنم برای بابا. چای دم می‌کنم و نفرین می‌کنم این‌چُنین بودنی را.

مبارک باد زندگی‌های نکرده‌ی جنین‌های سقط شده. این زندگی که خدا به ما داد لیاقتش همان سقط شدن است. آدمی یکبار اگر سقط می‌شد بهتر از آن بود که هر روز توسط یک خدای زمینی بمیرد.

پ.ن: اگر یک درصد احساس می‌کنید محتوایی که بنده نوشتم با شما و عقایدتون هم‌خوانی نداره در اولین فرصت بنده را آنفالو کنید. و سعی نکنید با کلماتتان مرا وادار به فکر کردن شبیه خودتان بکنید به هرحال من یک تروریستم و خوی حیوانی دارم شاید شما را دریدم.

.
.