به کیمیا

امروز شنبه بود و الان ساعت تقریباً ۱۷ دقیقهی بامداد یکشنبهست. سر شب با چشم خودم درگیری پدافند و پهبادهای اسراییلی رو از خواجه عطا میدیدم. نورهای قرمز کوچیکی که میپریدن هوا و تلاش میکردن اون یه دونه نور متفاوت رو بزنن. پیش الف بودیم و بعد یک هفته زده بودیم با سین و ز بیرون که هوامون عوض بشه. اول صدای یه انفجار بزرگ و لرزهی خفیفش اومد که بعد فهمیدیم اسکله باهنر رو زدن و بعد درگیری پهبادها و پدافند.
مردم وحشتزده ریخته بودن کنار خیابون و زل زده بودن به آسمون. به آسمونی که داشت سرنوشتشون رو معین میکرد بی اونکه کنترلی روش داشته باشن، یا حتی درست فهمیده باشنش.
اینترنت ما روزهاست که قطعه و از همهچیز بیخبریم. از دوستامون، از شهرهای دیگه، از تحلیلهای سیاسیونی که هیچکدوم دلشون به حال ما نسوخته، از ساختمونها و محلههایی که دیگه نیستن، از آمار تلفات غیرنظامی و از همهچی.
روزها زل میزنم به آسمون و هر بار فکر میکنم ممکنه این آخرین بار باشه که این آسمون رو آروم و بیدود و انفجار میبینم. عجیبه برام که هنوز گنجشکی میتونه بشینه روی موتور کولر توی بالکن و آواز بخونه. با خودم میگم یعنی این آرامش در این اوضاع چقدر دوام میاره؟
اینترنت ما هنوز قطعه و نمیدونم کی این رو میخونی. میدونم که خیلی نگرانی و داری پاره میشی و همهچی ولی واقعاً از ته دلم برای تک تک دوستام که اینجا نیستن خوشحالم چون حداقل چند تا از کسایی که دوستشون دارم مجبور نیستن یاد بگیرن صدای پدافند چه فرقی با موشک داره، یا اساساً وجود یه پایگاه موشکی پای کوه گنو توی دشت امام روی زندگیهاشون -بجز نگرانی برای عزیزانشون و مملکتشون روی شخص خودشون و امنیت و سلامتشون- تأثیری نداره.
خوشحالم که مرگ بر اسراییل گفتن یکی اینجا روی معیشت و قدرت خرید شما تأثیر نمیذاره و حیفم میاد از جان و جوانی تمام اونهایی که مثل من گیر کردن اینجا. حیف از زندگی و جوانی همهمون. چه اونی که اونور چشمش به اخباره، چه اونی که اینور اینجور زیر درگیری پهباد و پدافند نورهای قرمز کوچیک رو میشماره.
هیچوقت برنگرد. برو و پشت سرت رو نگاه نکن. بذار وطن یه نشونی بمونه توی خاطراتت و گاهی مقصد گذران تعطیلاتت. اینجا کسی نمیدونه جوانی و شور زندگی یعنی چی. همهچیز فدای ایدئولوژی آقایون شده. ما تمام شدیم. فرصت زندگیهامون مثل اون نور کوچیک قرمز دود شده و رفته هوا.
اینجا دیگه حتی برای دو روز بعد هم نمیشه برنامهای چید و تصمیمی گرفت. دیگه به هدفهای کوچیک نمیشه دل بست. دیگه ساندویچ ایرانا و آب انار شانار و پرسه زدن پایین زبانسرا غصهها رو از یادمون نمیبره. دیگه غصههامون اونقدر کوچیک نیستن.
برو جلو و دیگه برنگرد.
صــآد
۰۰:۳۶ بامداد ۱ تیر ۰۴/ نهمین روز جنگ
مطلبی دیگر از این انتشارات
برگی از روزمرگی های یک گروگان
مطلبی دیگر از این انتشارات
نیمه شب
مطلبی دیگر از این انتشارات
آخرین سخن.