خیره شدن به ستاره ها.

رو صندلی جلوی ماشین مچاله شده بودم، و حتی نمیدونم کجا بودم. یه جای خیلی سرد و تاریک، وسط بیابون، توی جاده؛ و یه لحظه از پنجره سه تا ستاره دیدم، سه تا ستاره توی یک خط راست، که همیشه منو یاد یکی مینداختن. یه لحظه بدجور دلم گرفت، بغض کردم، چون یادم اومد خودم همه چیزو خراب کردم، و حرفای بدی بهش زدم، چون یادم اومد اون مقصر نبود، و من از بس از خودم بیزار بودم فقط میخواستم بذارم و برم.

یه نگاه آروم به دور و برم کردم، گردنم از بی حرکت بودن خشک شده بود، حتی دستمو تکون ندادم که اشکامو پاک کنم، اشک های بی صدای خسته. دورم چیزی نبود، به جز تاریکی و چند تا کسایی که زندگی مو جهنم کردن، خانواده. تو ماشین، تو لحظه ای که میخواستم تنها باشم با اونا گیر کرده بودم. مسئله اینه که من موقع احساس عجز و غم مظلوم نمیشم، یه هیولای واقعی میشم. باز یاد اون سه تا ستاره افتادم، و اینکه وقتی یه هیولا شدم چطور قلبشو شکستم، و رفتم. یادم اومد گوشیمو گذاشتم زمین، یه لحظه خندیدم، بعدش زار زدم.

اونجا، فقط گوشیمو برداشتم. یه پیام تایم کردم، و حذفش کردم. دوباره، و باز هم حذفش کردم. زل زدم به ماه. حافظه م زیر و رو شد. پیامش دادم: «الان وسط جاده ام، یه جای خیلی تاریک، اونقدر که ستاره های زیادی دیده میشن، حتی کم نور ترین ستاره ها. تو جاده، شب؛ بین تاریکی و سکوت و سرما خیلی وقت داری که به اشتباهاتت فکر کنی، که دلت واسه آدما تنگ شه درحالی که خیره شدی به آسمون مخملی با ستاره های بی شمار... میگن ما از ذرات قبار ستاره ها ساخته شدیم، ستاره ها که اشتباه نمیکنن. اما من خیلی اشتباه کردم، در حق تو، در حق خودم، بقیه.» و زدم ارسال شه.

بعد فقط یه لبخند مبهم زدم، و لب مو از توو گاز گرفتم که همون لبخند هم محو شه. دلم میخواست شیشه ماشینو باز کنم و باد سرد بخورم، و به غر زدن خانواده توجهی نکنم. دلم میخواست در ماشینو باز کنم و بپرم بیرون، همون وسط خیابون با دست خالی برای خودم یه قبر بکنم و برم توش آروم بخوابم. در حالی که خیره شدم به ستاره ها. یه داستان بود توی یه بازی، که درباره جنون در اثر خیره شدن به ستاره ها می گفت. شاید من شخصیت اصلی اون داستان باشم؟ شاید هم واقعیت همینه که به عنوان یه موجود اینقدر ریز، چیزی به جز مرگ نمیخوام.

نیچه می گفت، کسی که با هیولا ها نبرد میکنه باید مراقب باشه که خودش به یک هیولا تبدیل نشه، اگه مدتی طولانی به پرتگاه خیره بشی، پرتگاه هم به تو خیره میشه. منظورش به طور دقیق، تاریکی بی اتنهای پرتگاه بود، که بهت خیره میشه، در سکوت مطلق؛ و یهو، خودتو تو عمقش پیدا میکنی. من هیولایی شدم که ازش متنفر بودم. از خودم هم متنفر بودم، اما؛ الان از خودم دو برابر متنفرم. خودمو لایق دوست داشته شدن توسط اونایی که برام عزیز ان نمیدونم، وقتی سال ها تو مغزم فرو شد که دوست داشتنی نیستم، و وقتی هیولایی که الان شدمو می بینم.

و هر ثانیه مرور میکنم که کل زندگیمو باختم، همین الان، گذشته، آینده. هیچی برای به دست اوردن نیست، اما هنوز خیلی چیزا برای از دست دادن دارم. اما دیگه احساساتمو به آدما وصل نمیکنم، چون براشون یه بار سنگین و ناگوار میشه، و خودمم خیلی دیر میفهمم، دیگه بیشتر از چند دقیقه خشمگین نمی مونم وقتی با تصور تیکه تیکه کردن طرف به آرامش می رسم، دیگه برا باز کردن پنجره اتاق تو یه شب سرد تردید نمیکنم، و دیگه نمیذارم ایمان شونو به شک من قالب کنن.

اون شب سرد به خوبی تموم شد، چون گوشیمو برداشتم، و یه سلامِ گرم دیدم. گرماش یخ دور قلبمو ذوب کرد، بهم هیچ چیز بدی نگفت، فقط پرسید چرا. آتیش گرفتم، بغض کردم، دوباره بی صدا گریه کردم، اما با لبخند. خیلی وقتا بد بودم، و نمیخواستم بد باشم. همین چند دقیقه ی پیش داشتم باهاش حرف می زدم. دیگه جاش خالی نیست، اما؛ بقیه شب های زندگی مو چیکار کنم؟ از چی خوشحال شم، با چی ناراحت شم؛ برای چی زار بزنم، به خاطر چی بخندم؛ و چیکار کنم؟ برای چی زنده ام؟ برای خیره شدن به ستاره ها؟

پرتگاه و ستاره ها.
پرتگاه و ستاره ها.