دانیال رشیدی نویسنده، شاعر، تراوشات ذهنی
دلتنگی
دلتنگم ای که از من دوری و بیخبر
هر شبم پر از یاد توست، پر از شوق و خطر
آغوشت تنها پناهیست که میخواهم
لبانت تنها قصهایست که میخوانم هر سحر
هر نگاهت در خیالم شعله میکشد
و من با خاطرت نفس میکشم، بیخبر
بیتو هر لحظهام مثل برگ پاییزی است
که در باد سرد تنهایی، رقصان و بیاثر
اگر دستم برسد به (خاویژ)، دنیا روشن شود
و هر درد و غم از جان و جهان بیرون شود
دست در دستت، زمان را از یاد میبریم
هر ساعت با تو، قصهای نو مینویسیم
ای عشقِ بیپایان، ای آتش و نور
با تو هر نفس من، زندگانی دوباره شود
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک خط تافته، جدای بافته...
مطلبی دیگر از این انتشارات
ریلهایی که قبل از قطار ساخته میشوند
مطلبی دیگر از این انتشارات
نوشتهی اول و اندکی نیچه