زمین گرد نیست!

مهربانم گوش کن
که من تنها تو را در این روزهای سرد و تاریک دارم که برایت از درد‌هایم بگویم، از این سقوط ناگزیر، از روح پاره پاره‌ام، از مرگ لحظه‌ ها، از سرگشتگی‌ای دچارش شده‌ام، از اسارتی که درش گیر افتاده‌ام و هیچ راه فراری ندارد، از اینکه که دیگر هیچ کس یاد پرستوها نمی‌افتد...

چرا که زبان ساده ما همین تکلمِ یقین و یگانگی‌ست و تو ای همراه، نیک میدانی‌ که چه ها کشیده‌ام در این دوران زشت...

از کتابی شنیده‌ام که زمین گرد نیست، مربع دردناکی است با چهار ضلع جهنمی، این ماییم که در تلاشی تاریخی اضلاعش را می‌کشیم و سعی در گرد کردنش داریم.

خاکستری،خاکستری، خاکستری‌ام، من ماهی هستم که می‌گرید و در اندوه خود غوطه ور است اما دیگر گریه هم یک گریز نیست، یک مسکن نیست و یک چاره هم نیست. دیگر آنقدر در خیال بافی پیش میروم که واقعیت را گم میکنم، به سکوت که گوش فرا میدهم صدای کسی را می‌شنوم که پشت ابرها نشسته و نی میزند و این ظن را دارم که نشانه‌ای از دیوانگی‌ست...

ولی منتظر روزی نشسته‌ام که بذر گل‌هایی که در زخم‌‌هایم کاشته‌ام به گلستانی تبدیل شود و میدانم آن روز وقت شکوفه دادن انجیر هاست!

به تو که در میان بی پایانی پوچی، تنها دلیل بودنم هستی.

«سایه سرو»