شاید موضوع...

فردا، فردا دیگر مرتب میکنم، مینویسم، میخوانم... جمله‌ای که مدتیست در من عقب انداخته میشود، فردا در من عقب انداخته میشود ...هفته شروع میشود و فردا در من بدان آنکه بدانم در من جریان خودش را پیدا کرده است، بیدار میشوم، میروم، می‌آیم، کار میکنم، این بین هم، از لابه‌لای تقلاهایم، احساسات خوب و ارزشمندی سراغم می‌آید، همه‌اش هم بد نیست، گاهی حس میکنم چقدر مفیدم و چقدر میتوانم تاثیرگذار باشم، چقدر برای بودن و رشد دادن اینجا هستم، لحظه ای به خودم میبالم که وقتی دکمه ی خروج از جلسه را میزنم که لبخند و حال خوب را برای آنها ساختم، اما انگار همواره وزنه‌ای روی دوشم همراهم است، انگار غمی پس از هر لبخند منتظرم است، انگار دستی دستم را عقب میکشد و وقتی به لباس های نامرتب تمیزی که در کشوی کمدم جا ندادم نگاه میکنم در گوشم میگوید فردا..فردا مرتب میکنی، آخرهفته مرتب میکنی...فردا میشود و من در انبوهی از لباس ها غرق میشوم و کشویی که هیچگاه مرتب نمیشود و لباس هایی که نرفته در جای خود به تن من مینشینند و بعد در ماشین رخت شویی انداخته و سپس همین پروسه طی میشود...البته که موضوع لباس یا کشو یا کمد نیست... موضوع شاید لباس باشد اما نه لباسی که در جای خود نمیرود و مستقیم بر تن من مینشیند، شاید موضوع لباسی باشد که بر لباسِ تن دیگری چسب نمیشود، شاید موضوع لباسی باشد که بوی عطر دیگری نمیگیرد...شاید موضوع لباسی باشد که با دستان دیگری بر تن نمیشیند یا از تن جدا نمیشود، شاید موضوع اصلا دست باشد..دستانی که در دستی از جنس دیگر با ابعاد و رنگ و بویی دیگر جای نمیگیرد، شاید دست و تن هردو باشد...دستی که بر تن سُر بخورد و تنی که بر تنِ انسانی دیگر با شکل وشمایلی همراه با حس دوسداشتنی عمیق و لبریز از دلتنگی، آرام گیرد...و یادش برود که چرا لباسش مرتب نبود، موهایش شانه نبود، در پس هر لبخند غم بود، نفرت پس از بیداری بود، گریه پس از تنهایی بود، شب‎‌ها بلند بود و عمق حس خوب لحظه‌ای...

شاید موضوع دلتنگی بود...