هر آنچه کز دل بر آید...
قصه چشم ها...

به هر طرف اتاق ک نگاه میکنم یه جفت چشم از تو قاب نقاشی بِهِم زُل میزنه...
حتی اونام تو چشماشون کلی حرف دارن...چشمای مغرور
یا عاشق...یا خجالتی...شایدم تنها...یاخسته....
ولی هیشکدوم چشمای منو نمیبینن...
و نمیشه با چشماشون حرف زد...
ناخودآگاه مداد سیاهمو برمیدارم و یه جفت عنبیه سیاه میکشم....یه غنچه صورتی میزارم برا لباش...
یه تیکه از شب برا موهاش...
و یه جفت دست که داره تقلا میکنه از تابلو بیاد بیرون...
و در آخر یه جفت ستاره تو چشماش...
مثه بقیه نقاشیامه...حرف نمیزنه...چشماشم پر از سکوته...
از زُل زدن به چشماش سرم گیجمیره...اتاق و نقاشیاش دورِ سرم میچرخن...
چشماش هنوزم پر از سکوتن...ولی دستاش منو میکِشَن پشتِ تابلو....چشماش مثلِ یه سیاه چاله عمیق میچرخن و منو تو خودشون غرق میکنن....حبس میشم تو قرنیه سیاه چشمای نقاشیم...
همه حرفا اینجان...
حرفایی ک نگفتی و تو صندوقچه چشات پنهونش کردی...
وقتی از همه دنیا گله داشتی...
وقتی نتونسی بگی دوستت دارم...
وقتی دلت شکست و به جاش اشک ریختی...
وقتی به جای داد و فریاد کردن فقط نگاه کردی...وقتی...
نه! این سیاهی خوب نیست...چشما از بیرون قشنگن وقتی بتونی بفهمیشون...
فرقی نداره چهرنگی باشه... چشمی که وقتی بهش زل میزنی،غرقِ دریاچه آبیش میشی...
یا چشمی که بوی قهوش مستت میکنه...
چشمی که دلتو پر از جوونه های سبزش میکنه...
و یا چشمی که باهاش تو دلِ شب سفر میکنی.....
همشون زِنده ان...
حرفامو از تو چشمام بخون...
مطلبی دیگر از این انتشارات
آن مرد آمد
مطلبی دیگر از این انتشارات
شاید از خاک پیکره ام گُلی رویید!
مطلبی دیگر از این انتشارات
وطن ؛ ایران🕊️