Founder of Hanikobag
من قبل
قبلا زیباتر وقایع زندگی را به تصویر میکشیدم ، قبلا زیباتر هرچیزی را حس میکردم ، کارهایم عمق داشتند ، جهان بینی که در اطرافم نمیدیدم.
قبلا همه چیز عاری از افکار دیگری بود ، سبک مستقل و آزاد اندیش خودم را داشتم . درست فکر میکردم ؟ اشتباه فکر میکردم ؟ هرچه که بود بویی از تقلید نبرده بود . امروز ولی سرگشتگی دارم که آن را نمیخواهم .دلم از آن اعمالی را میخواهد که همه معتقد بودند اشتباه است ولی برای من درست ترین راه بود .
نمیدانم دلیلش چیست ولی این من ، برایم کافی نیست .
این روزها در تلاشم همان آدم قبلی را که چند سال است درون خود کشته ام زنده کنم ، روبروی خود قرار دهم ،قسمش دهم ،دوباره برگردد . بازگشت او میتواند هرچیزی را ، هر حسی را ، هر فکری را که قلبا برای من است ، زنده کند .
من اورا از دست داده ام و دیگر هیچوقت نتوانستم در دیگری پیدایش کنم. برای ادامه زندگی نیازمندش هستم.
اطرافم را نگاه میکنم آدم های سیر و اشباع شده را میبینم که تن به سکون داده اند . محیطی که هیچوقت فکر نمیکردم بخواهم در آن باشم . آدم های تشنه حس زندگی را درونم بیدار میکنند و من از این مغز گچ بسته های احمق بیزارم . کاش او دوباره درونم زنده شود چون تحمل اینها بدون ریشه منطق و عقل برایم ناممکن است. هرروز بیشتر از روز قبل حس میکنم شبیهشان هستم و این مرا میترساند . رهاییم را از من میگیرد ، ذهنم را به سکوت وا میدارد ، خلاقیتم را میکشد ، احساساتم را نادیده میگیرد ولی حسی درونم نوا میدهد ، نترس ، قسمتی از بزرگسالی هم به این شکل است.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«از چی شعر بگم؟»
مطلبی دیگر از این انتشارات
سر
مطلبی دیگر از این انتشارات
دوازده دقیقه، تاریک و روشن