من قبل

قبلا زیباتر وقایع زندگی را به تصویر میکشیدم ، قبلا زیباتر هرچیزی را حس میکردم ، کارهایم عمق داشتند ، جهان بینی که در اطرافم نمیدیدم.

قبلا همه چیز عاری از افکار دیگری بود ، سبک مستقل و آزاد اندیش خودم را داشتم . درست فکر میکردم ؟ اشتباه فکر میکردم ؟ هرچه که بود بویی از تقلید نبرده بود . امروز ولی سرگشتگی دارم که آن را نمیخواهم .دلم از آن اعمالی را میخواهد که همه معتقد بودند اشتباه است ولی برای من درست ترین راه بود .

نمیدانم دلیلش چیست ولی این من ، برایم کافی نیست .

این روزها در تلاشم همان آدم قبلی را که چند سال است درون خود کشته ام زنده کنم ، روبروی خود قرار دهم ،قسمش دهم ،دوباره برگردد . بازگشت او میتواند هرچیزی را ، هر حسی را ، هر فکری را که قلبا برای من است ، زنده کند .

من اورا از دست داده ام و دیگر هیچوقت نتوانستم در دیگری پیدایش کنم. برای ادامه زندگی نیازمندش هستم.

اطرافم را نگاه میکنم آدم های سیر و اشباع شده را میبینم که تن به سکون داده اند . محیطی که هیچوقت فکر نمیکردم بخواهم در آن باشم . آدم های تشنه حس زندگی را درونم بیدار میکنند و من از این مغز گچ بسته های احمق بیزارم . کاش او دوباره درونم زنده شود چون تحمل اینها بدون ریشه منطق و عقل برایم ناممکن است. هرروز بیشتر از روز قبل حس میکنم شبیهشان هستم و این مرا میترساند . رهاییم را از من میگیرد ، ذهنم را به سکوت وا میدارد ، خلاقیتم را میکشد ، احساساتم را نادیده میگیرد ولی حسی درونم نوا میدهد ، نترس ، قسمتی از بزرگسالی هم به این شکل است.