من میترسم

باران که میبارد نمیدانم باید کجا پناه بگیرم اخر من از خیس شدن بیزارم و نمیخواهم قطرات باران شلاق وار به گردهام هجوم آورند ، من از اب شدن بستنی در ظهر گرم تابستان میترسم ، از سقوط کابین تلکابین ، از رفتن درونرودخانه و خیس شدن پاچه شلوارم ، از بیمار شدن درون استخر ، از سرما خوردن به علت قدم زدن در شبی زمستانی، از سخن گفتن با یک انسان من از همه ی اینها میترسم و بدتر از همه من از زندگی میترسم ، نمیدانم … دارم فکرمیکنم زندگی برای همچو منی چقدر ترسناک و آشوبناک است وقتی از همه چیز بترسی دیگر زندگی برات معناییندارد رفع تکلیفی بیش نیست انگار که روزگاری روی زمین امدی که برده ترسهایت شوی و از وحشت حاصل از آنهازندگی را به سخره بگیری .

برایم عجیب تر این است ،حال که دارم این متن را مینویسم هم باز میترسم جالب است نوشتن هم برایم ترسناک استگاهی من از سایه خودم هم میترسم و در آیینه با وحشت به دو چشمم زل میزنم انگار که با یک عجیب الخلقه طرفم ونمیدانم او کیست در واقع هم همین است ذره ای خودم را نمیشناسم و غریبه ای بیش نیستم انگار که سایه سیاهمواقعیت وجودی من است و مانند هیولایی همواره مرا دنبال میکند سایه من شاید همان ترس هایم هستند دیوی که زیرسنگ هم مرا پیدا میکند و گاهی قدش فراتر از من میرود ، من واقعا نمیدانم چه کس هستم و به همین علت نمیتوانمخودم را آنطور که شایسته هست دوست بدارم و ارزشمند تلقی کنم .