نمی‌گویم، قول داده‌ام

نه امکان نداشت. لابد این هم از همان شوخی‌های لوس هاله بود. به مادر گفته بود گازش را بگیرد و برود و من را بترساند.

چشمانمان در هم خیره مانده بود، من و هاله.

بعد لپ های تپلش کشیده شد بالا و چشمانش را فشار داد، آنقدر که دایره‌ی همیشه گشادشان، شدند دو خط باریک.

ریسه رفته بود از خنده. می‌دیدمش. می‌خندید، پیچ و تاب می‌خورد و دور می‌شد.

ماشینمان آنوقت‌ها، آنوقت‌ها که من شش یا هفت ساله بودم، پیکان استیشن بود. یک چیزی در مایه‌های مورانو و پرادوی حالا، با این تفاوت که هیچ مادری، حالا، بچه‌های ناز‌نازیش را بار نمی‌کند آن پشت و نمی‌زند به جاده.

صدایش کردم، مادر را، خواستم بداند، کوچکترین فرزندش، اینجا مانده و هاله، دختر عزیزش، به قدر کافی خندیده.

خواستم بایستد، سوارم کند، بِچِپم روی پتوی پهن شده‌ی پشت ماشین و از شیشه‌ی بزرگش، خیابان را تماشا کنم.

اما مادر رفته‌بود. نه، این تنها یک شوخی خُنکِ بی‌نمک نبود که هاله راه انداخته. مادر جدی جدی یادش رفته بود که مرا، همین چند دقیقه پیش، پیاده کرده تا بنزین بزنم.

حالا دیگر هاله، قابل روئت نبود. دور شده بود و در انتهای پرسپکتیو جاده، محو می‌شد.

برگشتم. مردان سبیل کلفت، متعجب نگاهم می‌کردند، خیال کردم تمام شد، باید راه بیفتم در خیابان، بعد باران بگیرد، شُر و شُر، بریزد سرم و من زیر پل کوتاهی در کنار رودی کم عمق پناه بگیرم.

خیال کردم که لابد، باید ساعتها بایستم پشت ویترین مغازه‌ها و خیره بمانم به عروسکِ دختر مو طلایی.

خیال کردم لابد زنی مرا به سرپرستی می‌گیرد و بعد دخترانش لباس زیبایم را که به جان کندن، دوخته‌ام، پاره می‌کنند و مجبورم می کنند با دستمال، کف خانه‌شان را بسابم.

خیال می‌کنم...

مرد، صدایم می‌زند: « حواست کجاست دختر خانم؟»

هاج و واج تماشایش می‌کنم. لابد قراردادمان از همین حالا شروع شده، باید بروم سر چهار‌راه و بچه‌ی سیاه ‌سوخته‌ای را کول کنم و اسپند را دانه به دانه بریزم توی آتشدان و آویزان شوم از شیشه‌ی ماشین‌ها.

مرد، می‌پرد میان خیالاتم: « مامانت بود؟ برم دنبالش؟»

شده‌ام مثل آن‌روزها که مادر سرخ می‌شود و فریاد می‌کشد و می‌پرسد: «باز رفتی تو هَپَلوت؟»

مرد بی‌خیال من می‌شود، موتورش را آتش می‌کند و دور می‌شود.

من می‌مانم وسط پمپ‌ها.

کاش یادم بیاید خانه‌مان کدام وری بوده‌است، شاید بشود مثل مریم، یا شاید میتیل، خانه‌مان را پیدا کنم، در بزنم و کتکِ جا ماندم را بخورم و تمام.

ماشینمان، با آن رنگ کرم قهوه‌ای عجیبش از دور پیدا می‌شود.

کمی می‌آید، می‌ایستد، دوباره راه می‌افتد. هاله، آمده است جلو. چسبیده‌است به شیشه‌ی ماشین و ادا در ‌می‌آورد. اشک، گونه‌های مادر را خیس کرده.

دلم می‌لرزد. لابد خیلی ترسیده، خیال کرده که ته تغاری‌اش گم شده و دیدارمان مانده به قیامت. لابد نگران بابا هم هست. برسد خانه، بابا حتما" می‌پرسد که یکی از بچه‌هایش کجا مانده و مادر، جوابی ندارد. لابد بحثشان می‌گیرد و بابا یاد مادر می‌آورد که دختر‌عموی مادر را می‌خواست و بی‌بی، دختر بد‌ریختش را چپانده در پاچه‌اش. و مادر هم، تمام داشته‌ها و نداشته‌های بابا را یادش می‌آورد و بحث می‌رسد به آنجا که خانه مادر، یخچال داشته و خانه بابا نه.

ماشین، کمی آنورتر، ایستاده، مادر سرش را برده زیر فرمان. راه می‌افتم، باید برسم، بغلش کنم و بگویم: «نترس مامان، تو که گناهی نداشتی، من گیجم...»

می‌رسم، می‌مانم به تماشا. مادر میان غَش‌ غَش‌های خنده اش، نفس عمیقی می‌گیرد و دوباره به خنده می‌افتد. آنقدر خندیده که خیال می‌کنم شاید نتواند ماشین را تا خانه براند. یا حتی خودش را تا توالت.

در را باز می‌کنم، باید زودتر از زیر نگاه مردان، دور شوم. هاله، دلش را گرفته و پیچ و تاب می‌خورد.

مادر، قول می‌گیرد تا ابد، این خاطره را برای کسی نگویم.

قول می‌دهم.

قول می‌دهم