هر آنچه کز دل بر آید...
کمک!

دست و دلم به انجام هیچ کاری نمیره...
نمیتونم سر پا شم...
دو هفتس که هر روز با خودم میگم : وقتشه پاشی و یه کاری کنی...
ولی بیدار میشم و روی تخت میمونم و سرگردون و کلافه منتظر میمونم تا شب بشه و دوباره بخوابم...
نمیدونم چجوری زندگی رو ادامه بدم...
خیلی خستم...
هیچ امیدی برام نمونده...
قطعا برای اکثر ما همینجوره...
آخه چجوری میتونیم نسبت به اطرافمون بی تفاوت باشیم؟!
راجب عشق و امید نوشتن بیهودس.
چقدر راجبشون بنویسم وقتی از درون دارم فرو میریزم و هیچ کدومشون نجاتم نمیده؟!
به این فکر میکنم که مردن حتی بهتر از زندگی کردن تو این کره خاکیه...
درسته نمیدونیم اونور چخبره، ولی هرچی هست، بهتر از اینجاست...
نیاز دارم یکی دستمو بگیره و از این منجلاب نجاتم بده...
چون خودم راهی برای رهایی ازش ندارم...
نیاز دارم یکی بیاد بهم بگه پاشو، همه چی درست میشه، تو که تهشو نمیدونی ، شاید تهش خوب باشه...
این دو هفته اندازه دو سال گریه کردم ، دلم میخاد دست بندازم ته حلقم و قلبمو در بیارم ، بسشه دیگه...
نیازمند نجاتم...
هممون نیازمند نجاتیم...
چجوری اون نقطه کوچیک امیدی که همیشه تو دلم بود رو دوباره روشن کنم؟!
چجوری زندگی کنم؟!
کاش چشامو ببندم و یجور دیگه بیدار شم...
از کمک به خودم عاجزم...
مطلبی دیگر از این انتشارات
داغِ دل
مطلبی دیگر از این انتشارات
هیولای درون من...
مطلبی دیگر از این انتشارات
بگو نرسند!