یاوه های عمیق!

تنها دعائی که واقعا درکش کردم این بود :

«خدایا من رو با خودم تنها نگذار »

# من احساساتی ام یا واقعا فشار زیاده ؟

# فقط چند قدم دیگه تا شرور شدن فاصله است ، باید همون موقع که داشتم درد می کشیدم خلاصم می کردین !

# چیز هایی که در سایه های اجتماع طرد می کنیم روزی کل جامعه را تصاحب خواهند کرد !

# چرا تهش بازم تنها ایم ؟

# این روزا فهمیدم پول نمی خوام ، هدف می خوام . یه چی که صبح زود براش پاشم و به خاطرش دیر بخوابم و مشتاق نتیجه اش باشم ، حتی اگه برای صدمین بار خرابش کرده باشم .

# نیومدی چشمه احساستم خشکید

حیف شد قسمت های خوبش رو از دست دادی ، حالا شدم یکی مثله بقیه ، دارم به چیزای دیگه فکر می کنم ، بعدا که رسیدم به هدفم خبرت می کنم .

# راستی چی شد که این شد ؟

# خدایا ! شوخی های ما رو جدی می گیری یا جدی های ما رو شوخی ؟

# نترس ! دنیا مجبوره بچه ناخلف کلاس رو تحمل کنه . تهش می بینی همونا وضع زندگی شون از تو که خرخون بودی بهتره ،

واسه یه چیز درست تلاش کن .

تلاش نکردن بهتر از اشتباهی پارو زدنه ! حداقل اینجوری کمتر گم می شی .

# آره دایی ! حواست به تفریحاتت باشه .

یادت باشه لذت و درد رابطه عمیقی با هم دارند .

# دروغ می گن ! وقت نداریم ! الانم دیر شده !

به قول داداشم : خب که چی ؟ می خوای چون دیر شده دست روی دست بزاری ؟

پاشو و بقیه اش رو نجات بده .

حتی اگه فقط یه روز دیگه فرصت باقی مونده .