بالای سر دیگ وجود من چه خبر بود؟

《اممممم یه ذره از دیابت بریزم؟》

یه ذره کمشه، خیلی بریز، خیلی خیلی زیاد

《بزار حداقل در عوض این دیابت یکم از پودر استحکام استخوان بریزیم》

بزار شیشه ی بی اعصابی رو هم باز کنم...》

و بووووومم....

《مگه هزار بار بهت نگفتم از یه چیزی زیاد میریزی از نقطه ی مقابلشم حداقل یکم باید استفاده کنی؟ برو اونور بزار ها کنم توی دیگ تا یکم صبور بشه》

ولش کن بابا بزار این یکی مدام از کوره در بره

《فقط حواست باشه وقتی داری گلپر مهربونی اضافه میکنی یکم نور اعتماد بنفسم بهش بدی》

نورمون تموم شده وای خدای من! فکر کنم هیچوقت قرار نیست خودشو دوست داشته باشه

وایسین وایسین ببینمم! دارین اکسیر ژن من رو میپزین؟؟!

《ای وای...

《تو از کجا پیدات شد؟؟》

اهم اهم... اینجا قصه ی منه و هرکاری که دلم بخواد توش میکنم، نمیذارمم شماها اینجوری منو به زمین بسپارین!

سه قدم بر میدارم و بوی مهر رو حواله ی دیگ میکنم، سی قطره شادی و پنج قطره غم و هزاران قطره فکرای رنگارنگ، از خون توی شیشه ی اجدادم میریزم که منو خلاق تر میکنه، از تار موهای مامان و اشک چشم بابا، لبخندای باباجون و فرم لبای مامان بزرگ و چونه ی خالم. موهامم یه ترکیب عجیب غریب میزنم و فر فری میشن، عینک مامانو توی دیگ نمیندازم.

برای خنثی کردن عصبانیت پری رو زور میکنم تا ها کنه توی دیگ و صبر به محلول اضافه بشه، شاید یکم استقامت و عزت نفس، یکم بیخیالی و خیلی خیلی زیاد سلامتی.

بسه بسه کافیه چه خبرته اگه همه ی آدما میخواستن ژن خودشونو درست کنن که الان یا دنیا گلستون بود یا قبرستون!

یادت رفت اینجا قصه ی منه پری خانم؟؟

با تلنگری پری سبز رنگوهم میندازم تو دیگ...

هرچند نمیخوام همچین موجود سرکشی درونم باشه ولی خب بدم نمیاد عنصر سبز درونم بدرخشه.

《خب قصه ی خودته که باشه حتما باید خواهر منو بخوری؟》

خواهرش زیادی دیوونست و اونم زیادی عاقل پس با یه تلنگر دیگه پری آبی ام به اکسیر اضافه میشه..

یه مشت خاک زمین و سه مشت خاک مریخی اضافه میکنم و هم میزنم، در نهایت اکسیر رو سر میکشم و میشم....

گلی...