منّت خدای را
تیراژه

من هنوز زندهام، در میان این زاغانِ شوریده. ندانم از چه روی، ناگاه از خوابِ گران جَستم؛ شبی تاریک و سنگین، همچون شالِ سوگ، بر دوشِ خانهی خلوت افتاده بود. نسیمی سرد و جانسوز از پنجرهی گشوده به درونم خزید، و درختِ پیرِ گردو، آن حافظِ خاطرههای صحنِ مادری، با شاخههای لرزانش دست یازیده سوی آسمان و میستایید. ذرّاتِ ریز، در هالههای مغشوشِ مهتاب، به رقصی مبهم و رازناک درمیآمدند؛ و من، رستاخیز را باور میکنم، باور میکنم، باور میکنم آنگاه که میبینم جوانهها، سرفراز از تبارِ نیستی، بر شاخسارِ روزگار قد میکشند، به شکوفه مینشینند و تمنای کمال را در جانبِ نور ندا درمیدهند. دو کلاغ، چون دو پیامآورِ تباهشده، بر شاخهای ظلمانی نالیدند؛ صدایشان زخمهای بود بر تنِ شب، خراشنده و ناهنجار.
دو کلاغ، چون دو خیالِ جسور، بر شاخساری پچپچه میکنند. دو فریشتهٔ سیاهِ هبوط یافته. برمیخیزم. دستانم سردند. سایهای مهآلود، پشت پلکهایم جاخوش کردهاست. پنجره باز مانده، به کلاغی میاندیشم که قابیل را آموخت چگونه خاک را با مرگ آشتی دهد. من هنوز زندهام، در انبوه کلاغها، در هُرمِ نگاهی که به یاد نمیآورد. پنجره را میبندم، اما زمستان درونم بسته نمیشود.
خاطرههایی نیمسوخته، در من میلولیدند. آن هنگام که شبها بوی آهِ نارس داشت. رشتهی رنج را به انگشت پیچیدم و بافتم؛ با شکافههای خار که گوشت و استخوانم را میدرید. اما دم برنیاوردم، بافتم. هر کلاغ، قصیدهایست. در دل این شبِ کبود، به تو فکر میکنم. رسته از تپش، خسته از دویدن، اما هنوز به هوای تو، نفسنفسزنان، پابهپای خیالت میدوم. تو، آنسوی دریاها ایستادهای، بیآنکه شناگر شوی. تنها منم که در دل گردابی چنین دیجور، دستوپا میزنم. من، شناگرِ تنها و خستهی تاریکی بودم، و تو، نظارهگری خاموش. دستهایم خالی بودند، اگر افگار، اگر زبر و زمخت، به امید آن بود که خواب تو آرام باشد. دریا میانمان قد کشید، و تو، حتی قطرهای نشدی در آن ژرفنای دهشتزا. کولهبارم را بردار! هنوز برایت چیزی مانده: خاکستری، از آنچه روزی عشق بود.
لیک آتشم، هنوز راز روشنی را در خویش دارد. چامه میشوم؛ رقصان در بادابادِ بیمنتها. در آن شورِ ناب، کودکانِ جستوجو را میبینم. آنانی که غنچهوار، امید را در دفترهای کاهیشان مینویسند. و آن هنگام، من دوباره گل میدهم. دوباره سحر را باور میکنم. غوطهور در پایکوبیِ آنان بر بام. اخگری میشوند درون آتشدانم. آری، از من به یادگار خواهند ماند... اگر بمانم.
شما هر آینه آیینهاید و من همه آه/ عجیب نیست که اینسان مکدَّرید از من.
پیوست🎼؛ Coffee Breath by Sofia Mills.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چه باید کنی؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
الهه ماه و جنگل ها
مطلبی دیگر از این انتشارات
چادرِ خاکییِ مامان