موهایم باز شده و زیر مقنعه به گردنم چسبیده است. نمیدانم کش مویم کجا افتاده است. خسته و کلافهام. تمام تنم داغ است و از عرق خیس. حالم از خودم به هم میخورد. میخواهم بنشینم روی زمین و زار زار گریه کنم. راننده کارتخوان ندارد. همراه بانکم کار نمیکند و مرد پولش را همین حالا میخواهد و هرچه میگویم کارت ملیام را گرو میگذارم، زیر بار نمیرود. کولهام را توی ماشینش میگذارم. عرض خیابان را میدوم به سمت سوپر مارکتی که نزدیکتر است. مغازه تاریک است و یخچالها هم خاموش. برق رفته. هوای مغازه دم دارد و بوی نا میدهد. مرد دارد اسکناسهای صورتی رنگ پنجاه هزاری را میشمارد. میگویم:
_آقا میشه دویست تومن به من پول نقد بدید؟ به جاش کارت میکشم!
اسکناسها را جلوی چشمم میگذارد توی دخل و درش را میبندد.
_نداریم خانم!
نگاهش میکنم. نگاهم میکند. عرق پیشانیاش را میگیرد و شاگردش را صدا میزند:
_مُری! این برق وامونده کی میاد؟
میآیم بیرون و صدای مُری را میشنوم که میگوید:
_یه ساعت و نیم دیگه آقا!
زیر لب میگویم: مرده شورت رو ببرن!
مرد غر میزند: مرده شورش رو ببرن!
مغازهی کناری لوازم خانگی است. حاضر میشود دویست هزار تومان بدهد و در ازایش من دویست و بیست هزار تومان کارت بکشم. مرده شور امروز را ببرند!
پول را به راننده میدهم و میدوم به سمت بیمارستان. مادر هنوز نیمه هوشیار است. هذیان میگوید. از بابا میپرسد و یادش نمیآید آوردمش توی بخش. یادش نمیآید زورم نرسید بلندش کنم و پرستار آمد کمکم و او را نشاندیم روی ویلچر. یادش نمیآید من باور اولم بود که ویلچر به دست میگرفتم و نمیتوانستم درست کنترلش کنم. یادش نمیآید چشمهایم پر از اشک شده بود وقتی میخواستم روی تخت بخوابانمش. و فکر نکنم هیچ وقت هم یادش بیاید.
لبهایش خشک شده. سرش را بالا میآورم و کمک میکنم کمی آب بخورد. ترسیدهام. وحشت کردهام. سرمای غیر عادی اتاق و بوی تند الکل تنم را به لرزه انداخته است.
_گریه نکن ماما...
صدایش ضعیف است و چشمهایش بسته... هذیان میگوید و من واقعا دارم گریه میکنم. دست میبرم تا کولهام را از شانهام بردارم که تازه میفهمم نیست. توی تاکسی جا مانده است. مینشینم روی سرامیکهای سفید و سرد و زار زار گریه میکنم.
«زَر»
